فکر میکنم همه اش که نمیشود همین خیابان باشد و این بلوار بنفشه اندود. چشم هایم را میبندم. پیش از آنکه دهانم به کلامی باز شود میگوید:
- همین که هست ! تکلیفو روشن کن !
تکلیف او که معلوم است تکلیف خودم را اما نمیدانم. دست نوشته ها را زیرو رو میکنم، دنبال خطوطی میگردم که با مداد قرمز شب قبل برای خودم علامت زده بودم که امروز نشانش بدم. کاغذها توی دستم میلرزند. با آنکه به تته پته میافتم میگویم:
- حالا ... حالا... نمیشه... نمیشه نمیره؟
کسی در منتهی الیه سالن زیر زیرکی میخندد و دو زانو مینشیند همان جا روی زمین و بلند میگوید:
- دکی! پس تکلیف دموکراسیمون چی میشه قربون کله ات بشم من ؟!
من جرات بیشتری میابم. میگویم:
- اگه من تماشاچی باشم که کل شبو برای این بچه گریه میکنم تا صب
نه میگذارد نه بر میدارد میگوید :
- وقتی نیستش دیگه ! چرا نمیری به جهندم؟!
بعد یکهو خیلی تند برگه ها را از توی دست هام میکند و مچاله موچوله و یلخی میریزد توی کوله پشتی اش، نفس نفس میزند و از کنار شقیقه هاش رد محسوس عرق پیدا میشود. ترس برم داشته میخواهم چیزی بگویم نمیتوانم دهانم انگار باز نمیشود به کلامی. مرد جوان از جایش بلند شده و همانطور که دارد از ته سالن نزدیک میشود میگوید:
- بابا نوکرتم بده کاغذا رو غلط کردیم ما!
و آنوقت کله اش را یک طور خیلی محسوس برایم تکان میدهد که یعنی من هم بی معطلی چیزی بگویم. اما من بجایش فقط کف دستهای خیسم را توی جیب های مانتویم کش و قوس میدهم تا خشک شوند. قلبم دارد همین حالا برای خودش راسپوتین میزند همانقدر تند همانقدر بی پروا.
مرصاد، نزدیک شده سرش را به کله ی کاپیتان نزدیک کرده انگار بخواهد چیزی درگوشش بگوید اما بلند آنقدر بلند که بتوانم بشنوم میگوید :
- این کارو نکن رفیق!
کاپتان بر میگردد کوله اش را میاندازد روی شانه اش. یک سر و گردن از او بالاتر قد راست کرده و صاف نشسته توی چشمهای مرصاد. دستش را بالا میآورد و یکهو مشت محکمی حواله ی سینه اش میکند. بعد صدایش را که انداخته توی سرش، پرت میکند در طاقی سالن و پژواک میابد میان دیوار ها ولابلای صندلی ها و دور میزند و مثل یک سیلی محکم روی صورت مرصاد با تمام توان فرو میافتد که:
- ابله! به چه جراتی با من اینطور حرف میزنی ؟؟؟
بعد وقت پایین آمدن از روی سن، درست جایی روی پله ها تلو تلو میخورد، سرش گیج رفته یا چشم هاش سیاهی میروند کسی نمیداند، انگار که بخواهد با دماغ بیافتد پای سن همین حالا.
ترس برم میدارد صورتم را توی دستهایم میگیرم و از لابلای انگشت هایم مرصاد را میبینم که سرش را پایین انداخته و شانه های پهن او را توی دستهایش گرفته. مرصاد با صدایی برآمده از ته گلو میگوید :
- برو خونه
صورتم را از میان دستهایم رها میکنم، کف دستهایم خشک باقی مانده ولی بدجور افتاده ام به فین فین، مغنعه ام را که روی کله ام کج و کوله سوار شده صاف میکنم و کوله ی پاره سیاهم را میاندازم روی شانه ام و دماغم را میکشم بالا، میخواهم چیزی بگویم که مرصاد امان نمیدهد میگوید :
- برو بچه
خنده ام میگیرد، چشم های نیمه باز کاپیتان برای لحظه ای باز میشوند، سه قطره خون، تی شرت یکدست سفیدش را گل انداخته و کله ی کچلش زیر چانه ی مرصاد مثل یک توپ قلقلی بزرگ میدرخشد. بعد همانطور که دستش را پناه پیشانی کرده میگوید :
- این برنادتی که من نوشتم باید بمیره همین که هست !
دستهام را میبرم توی جیب هام و از میان ردیف صندلی ها راه به خانه میبرم . فکر میکنم دلم میخواهد هرجا باشم جز آن پاییزان عصرگاه تالار سنگلج و برنادتی که از قضا هیچوقت روی صحنه نمرد .
چیزهایی هست که در مورد خودت نمیدانی گاهی و یک جایی یک وقتی یکهو توی یک بساطی میفهمی واقعا هیچی نیستی، شاخت را میشکنند بعد تازه همان وقت است که به خودت میآیی و میبینی چقدر دنیای بدون شاخ برایت لذت بخش است حتا همین نوشتن ساده از احوال تکراری این روزها
از عصرگاه اتاقی که پنجره ای بلند به جانب دیوار حیاط پشتی دارد، نور سرخِ افتابی بی رمق، ریخته بر عریانی شانه های ترد هیبتی که طاقت دیوار ها را تا امتداد تاریکای در راه تاب میآورد. میگوید:
- جون میده برا پیاده روی - خب که چی؟
پاهایش را بیشتر از قبل به گرمای خوشایند شوفاژ میفشارد و میگوید:
- دستاتم تا ته بکنی تو جیبات و هی صدای خرچ خرچ قدم هات ....
- حیف نیست ؟
نفس عمیقی میکشد و همین که زانوهاش را بغل میکند صدای بالا آمدن کلید کتری برقی بلند میشود یکهو .
- وقتشه یه چیزی بذاری
- بنان چطوره ؟
سرش را برمیگرداند و دور و برش را میپاید میگوید :
- عه ! گوشی منو ندیدی ؟
- تو جیب پالتوت نی؟
چشم هایش روی کاناپه کنار شوفاژ، روی میز عسلی کنار تلویزیون و دسته ی پهن صندلی دور میزند، میپرسد:
- قهوه رو پایه ای؟
- ساعت مگه هفت نشده ؟
اینبار با صدای بلند تر میگوید :
- حالا من برات یکی میریزم بعدش میشینیم باهم بنان گوش میدیم هان ؟
صدای خفه ی زنگ تلفن از جایی نامعلوم بلند میشود :
- خودت میدونی که چقدر دوست دارم.
دستش را دراز میکند تا بتواند پرده ها را بیشتر کنار بزند، میگوید:
- نیگا ! عینهو دویدن روی ابرهاست
دوباره تلفن را میگذارد توی جیب پالتوی ماهوتی اش . نفسی عمیق را با شدت از دهانش میدهد بیرون و برای مدتی به هیبتی که آنسوی عصرگاه پنجره ی اتاقی را نشسته به تماشا خیره خیره نگاه میکند.
- اوا! ندیدی یه گنجیشک نشست روی نوک دماغ هویجیش !
بعد سرش را خم میکند و میگذارد روی زانوهاش. نگاهش کج میرود مینشیند بر سینه ی دیوار آجر پوش آن روبرو .
- افتاد؟
- چی؟
- دماغش ... دماغش دیگه .... دماغشو میگم دیگه
شانه هایش را میاندازد بالا و چشمهایش را میبندد و میگوید :
- شانس اورد ...
دگمه هایش را یکی یکی میبنند و میگوید:
- چه مهملاتی ...حتا اگر میافتاد هم یکی میآمد برش میداشت میگذاشت سر جایش.
- بجز من و تو مگر کی اینجاست؟
- ساعت دارد از هفت میگذرد حواست هس؟
- فرقی هم میکنه؟
لیوانی آب را میگذارد روی دسته ی پهن کاناپه ی کنار پنجره، آنوقت میرود روبروی آینه ی تمام قد میایستد، کلید را که میزند خودش را میبیند توی یک پالتوی خترمه ی ماهوتی بلند . شالگردنش را دور گردنش میپیچد و همانطور که حاضر یراق ایستاده ، امتداد نگاه رو به جانب دیواری بلند و سرتاسر را پشت در های بسته ی خانه ای از آن خودش جا میگذارد.
مادام بتی
اطفاء
یک چشمش به آیینه ی بالای سرش، یک دستش به فرمان، آن یکی دنده ای که همیشه باید باشد تا دستی بروی آن بلغزد برای اسودگی خاطر. یک پایش روی گاز، گاهی هم از سر احتیاط روی پدال ترمز، البته گاهی.
- هوی ! سر میبری؟؟؟
خودش را میزند به نشنیدن یا اینکه واقعا نمیشنود، میدان کوچکی را دور میزند پایش روی پدال ترمز، اهسته میلغزد و پشت یک چراغ قرمزمتوقف میشود. شیشه ها را میدهد بالا و ضربان شمارش معکوس چراغ راهنمایی را در بلندای صدایی که میداند فراتر از
حریم مرکبش نمیرود، سمفونی مانفرد چایکوفسکی گوش میدهد. آنوقت نگاهش لحظه ای از آیینه بغل سر میخورد بر هیبت کوچک دختری که تند تند دارد از میان ردیف ماشین های تنگ در تنگ
خودش را به اتفاق ایستگاه چراغ قرمز میرساند. سرش را برمیگرداند کنسول را میدهد بالا دنبال چیزی میگردد به اضطرار. دختربچه که حالا رسیده به حدود ماشین ، دستهای چرک مردش را با ریتمی متناوب همراه دماغش بروی شیشه راننده میمالد و او شانه بالا میاندازد و سرش را تکان میدهد که بیهوا بوق و کرنای ماشین ها بلند میشود، یکی میگوید :
- راه بیافت یابو!
- حیوان !
- ای خاک بر سرت!
خودش را زده به نشنیدن یا نمیشنود واقعا، پشت چراغ سبز میزند بغل، دست هم تکان میدهد برای دخترک و دختر بچه که انگار قند توی دلش آب شده بفهمی نفهمی انگار روی شانه هاش از فرط شادمانی بی حصر دو تا بال بزرگ درآورده است. سمفونی مانفرد چایکوفسکی تمام میشود و صدای کف و دست حضار تمام اتاقک ماشین را سرریز شده. دختر بچه یک لنگه ادامس را انداخته توی دهانش و موقع جویدن لوندی میکند. انگشت کوچکش را توی فر ریز موهاش تاب میدهد و نیشش تا بنا گوش برای خودش میرود که تا ته دنیا را خندیده باشد. شیشه را میدهد پایین صدای کف حضار ساکت میشود و نوبت میرسد به دانوب آبی اشتراوس . اما صدا آنقدر پایین است که به زحمت میتوان چیزی از آن شنید .
- یه چی بده برم برا خودم غذا بگیرم.
سر کوچکش را کج کرده و انگشتهای کوچکش آویزان پنجره ی ماشین شده. از کنسول که نا امید شده، داشبورد را باز میکند و دو تا بطری کوچک رانی هلو و پرتقال میبیند. امان نمیدهد هردو را میدهد دست بچه. چشمهای دخترک برق میزند و بطری ها را در هوا بیمحابا میقاپد.
- کیکم داری؟ از صب هیچی نخوردم
سرش را تکان میدهد و شانه هاش را به نرمی بالا میاندازد .
- پول چی؟ پول داری؟
اینبار سرش را با حدت بیشتری تکان میدهد و ازین بابت بی صدا خنده اش میگیرد .
- زبون نداری مگه کله تکون میدی؟
چشمهایش را دوبار تند پشت هم میبندد و باز میکند و بچه ازین بابت میخندد:
- لالی؟!
لبخند میزند و برای مدتی کوتاه خیلی کوتاه توی چشم های درشت میشی دخترک تامل میکند، لبخند از روی لبهاش رنگ میبازد و بی معطلی شیشه را میدهد بالا و برای بچه اهسته دست تکان میدهد و همین که دانوب آبی را بلند میکند؛ چراغ، سبزمیشود و همین که گازش را میگیرد و از او دور میشود تلفن همراهش زنگ میخورد. صفحه نمایشگر را که میبیند دکمه سایلنت را فعال میکند. تلفن را در بی قیدی مطلق میاندازد روی صندلی شاگرد و میکشد به سینه ی بزرگراه همت در آفتاب صلات ظهری جانفرسا. اشک ها امانش نمیدهند.
مادام بتی
.
فکر میکردم، اینجا صفحه ی من است و من از نوشتن درباره هرچیز هیچ ابایی نخواهم داشت اما گذار زمان و مواجهه با بعضی از ادمهای زندگی به من اموخت که انقدر ها هم فکر میکردم نوشتن از هرچیز و هرموضوعی اسان نیست،
که خوب نویسی از هرچیزی هم شرایطی میطلبد که مستلزم مسیری پر مرارت ، پیچیده و سخت طولانی ست و نه دور از دسترس.
میدانم رسالت نویسنده پیش از نوشتن، بسیار خواندن و سپس اصرار به نوشتن و ضرورت تعهد به ارتقاست .
پس من مینویسم برای آنکه بیش از وقت دیگر زنده باشم،
و میخوانم برای انکه بیش از وقت دیگر زندگی،
من با خیال و رویا و امید ، ساز نوشتن دارم
با کاغذ و قلم و صفحه کلید لپ تاب
من با کلمات
با تصاویر روزمره زندگی
برای هر نوشته ای
رفیقم
من چیزی جز نوشتن نیستم
.
کاش راهبه ای بودم
به صومعه ای پنهان
در سایه ی افراها
گذشته از خورشید
برآمده از آتش بار شعله های درد
چکیده در اقرار غرای جامه های شرم
این،
دور ترین خیال من است
کاش راهبه ای بودم ....
اندومتریوز درد را قطره قطره میچکاند در ذره ذره سلول های تن.
یک هفته ، یکماه نمیدانم حسابش از دستم خارج است وقت هایی که از درد مچاله میشوم و چروک بر میدارم.
روز را از شب تشخیص نمیدهم و آنوقت بیاد مصائب قدیسه ترز میافتم که میگفت:
" پروردگارا سپاسگزارم از دردی که میکشم شکر از رنجی که میبرم"
ما شش تا بچه بودیم با چند سال تفاوت جزمی بالا و پایین که سه تامان تخس بود و آن سه تای دیگری، آرامش نیلگون آسمان دم صبح یک روز تابستانی پر از آفتابِ برمغز سر. آن سه تا تخسه پسر خاله ام آریامهر، دختر خاله ام فریدخت و آن یکی خاله زاده ام دنا بود. آن سه تای دیگر که بخاری ازشان در نمیآمد و مصداق بارز قصه های خوب برای بچه های خوب بود ما سه تا خواهربودیم :
بتی ، سارا و بهار .
ما شش تا بودیم که آخر هفته ها یک وقت هایی دایی کنراد میانداختمان توی کادیلاک گنده ی متالیکش تا همانطور که توی خیابانهای ایران زمین لش براند و برایمان با معین بلند بخواند که : " تو اینجا تا ابد از عشق مردن ها بنا کن " برود از مرکز خرید گلستان برایمان با آن کلاه لبه دار جین و کت لی و شلوار جین آلامدی که خودش به عمد سر زانوهاش را پاره کرده بود و بعد هم به عمد ریش ریشش کرده بود، شش تا پاستیل نوشابه ای و خرسی فرنگستونی بستاند.
فریدخت را مینشاند روی پایش و فرمان را میداد دست دختر بچه ی یازده ساله و پاش را ول میداد روی گاز و آن فریدخت که لعنتی خوب هم خرفرمان بود. ما هم سیاهی لشکر بالماسکه ای بودیم که تمام راه را دس دسی چپ و راست میشدیم و از پشت شیشه عقب برای ماشین پشتی ها، پلشتی درمیآوردیم و سر خوش بودیم و با بیتلز و مدونا و معین و ننا و چه بگویم آخر هرکوفتی که بود خوب بود ....
گاهی هم دایی خوزه میآمد با آن اوپل کورسی قرمز وامانده اش دنبال ما سه تا خواهر و به عمد برای اینکه بچه ها ماشینش را کثیف نکنند از خودش در آورده بود که کف ماشین برق دارد هرکی اشغال بریزد برق میگیردش یکبار که اریامهر با آنهمه قالتاقی اش باورش شده بود راستی راستی کف ماشین بندری میزد که مثلا برق گرفتدش تا سالها بعدش دایی ام هنوز که هنوزه دست بیندازدش بینوا را . چون ما بر عکس آن سه تا تخسه ماشینش را کثیف نمیکردیم با کفش به جان صندلی هایش نمیافتادیم و مرتب و مودب تا خود مدرسه اسکورپیون گوش میدادیم دایی خوزه از ساندویچی سرکوچه مدرسه برایمان ساندویچ سوسیس جایزه میداد و میچپاندشان توی کیف هامان و چه کیفی میداد آن زنگ تفریح شیفتِ عصر ِ مدرسه با ساندویچ های کله کثیف سر کوچه.
تمام یازده سالگی های من در خاطرات محله ی عارف و سرآسیاب و خیابان ایران زمین و میدان محسنی گذشت و حقش است حالا که بعد از اینهمه سال برگشته ای بقول عالیه عطایی بگویم جانت جور و کیفت کوک دایی ِ روزهای سرسپردگی های بسیار پیش این .
پایان حضور را
خیابان های آرمیده به برف،
انتظار میکشد