نور
نشسته بر شانه ی شکسته ی شاخه ای
آرامش اسمان
.
.
.
مادام بلانش
ممنون از پیامهای پر مهرتون عزیزان
داستان مدارای دستان تو با اندک رد اندوهناک نگاه من
قضاوت تغزلی ست گلگون به سطرهای بودنم
نشسته ام به غزلخوانی قلبی از آن تو،
از آنهمه دور که فریاد میکند مرا به زیستنی سزاوارِ سرودن
در سرزمینی
که سنگ بر برگ
و خنج بر زخم
و دار بر درخت
سرآغاز حماسه ای محشر است.
.
.
.
مادام بلانش
باد،
راه به چهره میکشد
آه،
حریم دهان میدرد
و جان
رنگ میبازد به رنج.
درنگی غریب
به جستجوی زنی
که در کمین نور،
کمر به کمند شعر بسته است.
در مسیری میسر ،
سزاوار زیستن به مهر
تا ابد
.
.
.
مادام بلانش