/
مث دیدن یه فیل تو تاریکی

من مذهبی نیستم، لا مذهب هم نیستم. به چیزهایی ایمان دارم و به چیزهایی هم نه . به درخت معتقدم. به باران معتقدم . به خورشید معتقدم به رویا هم، به پرنده به پروانه به شکوفه های سیب به برف، به برف روی کاج ها، به اسمان، به اسمان ابر اندود و به انسان که تجربه ی زیستنش در بستر زندگی از باریکای رنج و سرمستی و عشق میگذرد؛ به کتاب به خیابان به شعر، به کلام هم.

در تاریکای خانه ای از آن بانوترین مادربزرگ دنیا، انبوه اندوه چهره ها در سیاهی چادرها، پیچیده بود و چشمها انباشت اشک و استغاثه، بی تسلای خاطری که گریستنی مدام و بلند از آن ها میگرفت درست وقتی که از میان خلق نشسته به سوگ، با شمعی روشن توی دست راه به پیش میبردم. مریم و مهدی و شاید سارا هم بودند و آن ها هم مثل من سربند های سبز و مشکی داشتند با شمعی روشن توی دستهاشان. گاهی دستی به تضرع پیراهن پنج سالگی ام را لمس میکرد، گاهی ناله یا ضجه ای، بدرقه ی عبور از کنارمان بود.

صدای همیشه گرفته و گرم خانم شیرخدا را همانطور زنده و بلند بیاد میآورم و لحن عربی زیبایش در سوگ خوانی علی اصغر یا نوحه خوانی برای طفلان مسلم. ما کوچک بودیم که پشت هم قطار میشدیم و با سرپوش های چفیه و سربند های سبز و مشکی و سرخ از لابلای جماعت سوگواران، با همسرایی خانم شیرخدا آهسته و سلانه میگذشتیم و آنوقت های محرم، خانه ی مامان بانو اینطوری بود.

بساط نذری پزانی در حیاط حوض آبی و باغچه دار و سرتاسر، گسترده بود و اسباب نذری گردانی در کوچه پس کوچه های کودکی هامان، مهیا و هرکس به کاری مشغول. یک شب در رثای رقیه بود و یک شب مرثیه خوانی برای قاسم. شبی در تعزیت عباس و شبی هم در مصائب طفلان مسلم و محرم کودکی های بسیار دور من، بسیار دور ما اینطور میگذشت در خانه ی پر رونق مامان بانویی که قشنگ ترین مامان بزرگ دنیا بود.

حالا بزرگ شده ایم، استخوان ساییده ایم به اقتضای روزگارواز قضا هرکداممان افتاده ایم یک گوشه ی دنیا، با اینهمه نقطه ی تلاقی ما در خاطرات مبهم و دور کودکی هایمان از من یک مای بزرگ ساخته است .

من مذهبی نیستم اما لا مذهب هم نیستم به چیزهایی در این زندگی باور دارم. به خانه ی مادربزرگ به عکس های قدیمی به خاطرات دور کودکی و به مذهبی که برای خوبی نهادن و زیبایی انگاشتن خلق شده است. من به همین چیز های ساده ایمان دارم.

+  سی ام تیر ۱۴۰۳    بلانش  |