دنده را به عصرگاه عزیزترین یکشنبه ام بعد از پنج سال چاق میکنم و فرمان میکشانم به جانب دوباره ی سلام در چاردیواری اتاقی از من از آن ما و بچه هایی که بیشتراز هروقت دیگر برای من.
ماشینم را میبینم که دارد مسافت خیابانها را پرواز میکند و ماشین های دیگر را جا میگذارد. دو تا بال در میآورد من را سرخوشانه دم در آموزشگاه زبان اسمان توی ابرها پیاده میکند. جوری پارک کرده ام اینبار که مو لای درزش نمیرود . تمیز و صاف بی هیپ کجی و راستی و کاستی . کیف میکنم . کیفم را بر میدارم صدای خ تخی پاشنه های کفش های ورنی سیاهم توی خیابان توی راهروی اموزشگاه وسط کلاس بجود میآردم . دیگر خبری از آن کتای های صورتی براق که فقط بدرد دویدن تا هیچ میخوردن نیست . راه میرود صاف و مصمم. درخت های زیتون و انار همانند که بودند درست مانند من با این تفاوت که امشب فرصت مغنعه ی کوتاه و کاکل روشن موهایم پیداست و صدای تخ تخ پاشنه های کفش های ورنی مشکی خوشگلی که آقای میم برایم خریده است .
بچه هایم را میبینند که از من بلند تر شده اند . بچه هایی را میبینم که مرا میشناسند اما من آن ها را نه .
توی کلاس به آیین مرسوم همیشه میپرم روی میز و یک لنگ پایم را میاندازم روی آن یکی و حضور و غیاب میکنم و اینطوری های خیلی ساده و یکهویی دوباره شروع میشوم.
درس هایم را رها میکنم نصفخه نیمه کلاس نوشتن هایم را کلاس فلسفه بافی هایم را ، میپسبم به کتاب تازه ای اقای طلوعی گفته بخوانم " فرج بعد از شدت "
سایه مدیر اموزش مدرسه ی فرنسوی استاد کریمی پیام میدهد بعد ازسه ماه که بیا کلاسی که میخاستی تشکیل شده مینویسم برایش که من دیگر نیستم قعلا درگیرمهم ترین پروزه ی زندگی ام هستم فکرش لاب هزار جا رفته است بگذار برود. من تمام خودم را برای بچه هایم آورده ام.
هوار وهن
به سرهای بی سرانجامی
سرود سنگ، مکرر
نوای قهر، مسلم
حلول خواب به غفلت
درود درد به خلوت
هراس ما،
از امکان سایه بر دیوار
دریغ ِ ما از من
روا ؟
چنین رواست آخر؟
.
.
.
بیار آیینه ای
جان پناه رویایی
خروش خام خیالی
به قدر تقدیری
سروش مهر رهایی
به لطف لبخندی
.
.
.
بلانش
موکدا مادام بلانش