هانی عزیز ممنون 🌹
بی مکافات جنایتی که در حقم کرد گازش را گرفت و من از او در دورترین نقطه از جهان، آن جا که نور هیچ ستاره ای برای رویت هیچ نشانه ای از حیات پیدا نیست محو میشدم. هرچه در توان داشت بر پدال گاز فیات آبی رنگی که میراث پدرش بود میفشرد تا من جایی خارج از دنیای حضور او قرار بگیرم. کاغذها توی سرمای تازه رسیده ی آبان میلرزید و من ایستاده بودم به تماشای مرگ تدریجی رویایی که انگار از آن من هم بود و هم نه .
دماغم اویزان و ژاکتم کفاف سرما نمیداد و باد بر کرختی دست هایم شلاق میبارید. دم دمای غروب بود و خورشید هنوز نرسیده به کف خیابان سرتاسر سرخ. چیزی غریب از ته دلم، خیز برداشت و حوالی چشمهام، مانند حادثه ای عجیب، لا به لا تکثیر شد. دلم میخواست پاهام مرا از میدان مینا تا خود خیابان ملک بدوند. دلم میخواست با تمام کاغذهای توی بغلم برای خودم بادبادکی میساختم و توی شلاق بادهای بادی به هرجهت از هرسو سراغ پر نور ترین و درخشان ترین ستاره ی منظومه ی شمسی را میگرفتم، دلم میخواست شباهنگ من بودم.
به خودم که آمدم دیدم نشسته ام روی نیمکت چوبی پارک کوچک ارسباران. ساندویچ پنیری که مامان برایم از صبح توی کیفم جا داده بود را برداشتم و با اولین گاز، فکر کردم چقدر سیرم ازین خیابان که از گام هایم عقب مانده، عطرکاج های افراشته در انبوه مدام قار قار کلاغ ها چقدر شبیه قصه ی دخترکی ست که انگار بر بام جهان نشسته و دارد ونه گات میخواند گاهی میخندد و گاهی ....
ماشین ها آرام میرفتند تا در پیچ تند پل ناپدید شوند و من نشسته بودم روی نیمکت چوبی پارک و غروب ساندویچ پنیر و گردویم را با گربه های ولگرد خیابان جلفا قسمت میکردم. دست نوشته ها زیر کوله ی پاره ام هنوز در باد میجنبید و من فکر کردم آیا میشود برنادت آهنگ حیات بر صحنه ای پر از تماشاگر بنوازد با حضور من ؟ آیا آن سوارِ مرکب آبی رنگ من را برای نقشی که نوشته میپذیرد ؟
ساندویچ پنیر تمام رفته بود و من کاغذها را توی دست دوره میکنم و غلط های تایپی ام را خط میکشم. فکر میکنم چنین عقوبتی برای چنین جنایتی، پایان تکرار است. کاغذها را تنگ میگیرم توی بغلم و توی شلوغی خیبان جلفا راه به زیر پل سد خندان میجویم. کوتاه ترین و خلوت ترین مسیر برای ویرایش متنی که موقع تایپ تماما در عالم رویا میزیستم. رویایی ممنوع...
دردی عجیب از نوک انگشت های پام راه میبرد به منتهی الیه شانه هام آنجا که جهان نشسته به انتظار برای احیای روشنا و امید حیات در تنم و نقب میزند در دلم مادامی که تمام شب را توی اتاق دور بزنم تا از فرط خستگی و رنج خواب برسد به چشم هایم بی آنکه مسکن بخورم.
فکر میکنم چقدر میتوان صبوری کرد و با مداد رنگی ها سر گرم بود ؟ کلوچه پخت و پاییز از حیاط خانه شست؟ دستهای مهربان تو را گرفت و بازهم دلتنگ حضور نشد؟
چهل سالگی را انداخته اند توی بغلم و هول داده اند مرا به هزارتوی تنهاییِ پر از آبی رویاها.
من اما دیگر آدم ِ رویا نیستم یا رویا دیگر سراغی از من نمیستاند؟
فکر میکنم دنیا جای قشنگ تری بود اگر بهشت و جهنمی در کار نباشد. اگر خدای آسمانها خدای کشتار و رنج و اندوه نباشد.
سلام سارا جان مرسی از کامنت دلگرم کننده ات عزیز دل
از پنجره ی اتاق، تمام کوچه نشسته است به پاییزان چنارستان نیمه عریان کنار جوی آب. روی نوک پاهام به اصرار ایستاده ام به تماشای شهر ، حالی که دستهایم پناه چانه ام شده و دکمه های ژاکت سفیدم را تا انتها کیپ بسته ام، گاهی خنکای مطبوع نسیمی برگریزان، گاهی اهنگ تنهایی ِ عبور عابران بروی خیابان مفروش ِبرگ های رنگ رنگ گاهی دست توی جیب یا حتا دست توی دست.
-باید برای کارون نامه ای بنویسم
پشت میز کارن نشسته است به نوشتن، گاهی خیره میشود به گلدان خالی روی طاقچه ی شومینه گاهی بلند، نفس عمیقی میکشد و گاهی هم تند بنا میکند به نوشتن چیزهایی که من نمیدانم.
راستش فکر میکنم اینجا اخر دنیاست. درست همان نقطه از جهان که او با پتویی گرم بروی طاقت سترگ شانه هایش، مشغول نوشتن یا تماشاست. فکر میکنم این کوتاه ترین پاییز تمام این سالهاست.
دلم میخواهد تو برای پشت آن میز نشستن در این اتاق و با من بودن، هزار پاییز و زمستان کم بیاوری و ما آنقدر روی برگ ها و برفها بدویم تا مرگ را به غلط کردن بیاندازیم.
" پاییز از فراز کوچه و خیابان و شهر و خانه به قلب کسی راه برده که شکوه شکست شادی در سطرهایش تصویری شایع از تشییع حضورش است.
و من درست در اتاق کار کارن روبروی شومینه ی خاموش، پشت میز کار پدر مشغول مردن برای تو هستم تا یک روز که تو امده باشی و سرم را مثل بچگی توی دامنت گرفته باشی و دلت تنگ باشد ازینهمه قصور حضور تا یک روز که بیایی و سوار بر دوچرخه های کودکی، پاییز حیاط دفتر را در اقامت یک شادمانی بی دریغ دور بزنیم. چقدر برایت بنویسم که تو باز آمده باشی؟
کاش دلت برایم تنگ بشود و به محض خواندم به دیدنم بیایی
کاوه "
سرش را میگذارد روی میز و با صدایی آمده از ته گلو میگوید بچه پدسسگ گورتو گم کن ازینجا .
.