/
مث دیدن یه فیل تو تاریکی

کلید را که در قفل میچرخانم میدانم کسی آنسوی در منتظرم نیست. میدانم جز شمایل مریم و سارتر و فریدا و موتسارت هیچ کس را حالا در خانه ندارم که منتظم باشد تا در را باز کنم از جا بلند شود و اصلا هم نپرد جا فقط بگوید سلام. نه کسی نیست. کلید را که در قفل در میچرخانم خودم را میبینم که سر از دیار اسرار آمیز تنهایی درمیاورد به آیین مرسوم. در را باز میکنم . کیفم را میاندازم روی نزدیک کاناپه و مغنعه ی کوتاهم را مانده در حسرت یک آه از سرم وا میکنم میاندازم یک وری که دقیقا نمیدانم کجاست . آخ که چه کیفی دارد. کمربند مانتوی بی دکمه ام را باز میکنم و یک نفس عمیق میکشم و همانطور که روبروی ایینه ی قدی، زنی را مبیینم که دارد بافه ی موهایش را از هم باز میکند یادم میآید ساعت بالا انداختن قرص چهار ساله ی هرروزم است. تند میدوم آشپزخانه و کلید را میزنم بیش از نیمی از خانه و هال و پذیرایی روشن میشود. خدا را شکر اینبار کتری برقی نازنینم خاموش است. قرص را میاندازم بالا و رویش هم نصفه استکان آبی که رفته باشد آن پایین. خوب بیاد دارم میز را پیش از آنکه آموزشگاه بروم تمیز کرده بودم. باید پیش از آنکه از خانه بزنم بیرون همه چیز مرتب و تمیز باشد باید از کف تا سقف خانه برق بزند اگر نه دلم توی کلاس آرام نمیگیرد و مثل دیوانه ها فکر میکنم حتمن چیز مهمی را گم کرده ام. استکان را میگذارم روی میز . میز گرد چهار نفره ی تمیزم حالا پر شده از خرده ریز نان بربری و گردو که شوهرم وقت عصرانه اش میل کرده احتمالا. کاش میشد پنج نمره از انضباطش کم کنم یا سر امتحان فاینال تلافی اش را در بیاورم اما نمیشود. صد بار سپرده ام که من از این ریخت و پاش های روی میز به تنگ میآیم اما خب در دنیای میم داستان زندگی بسیار ساده تر ازین هاست. دستمال نمدار سرخ آبی ام را برمیدارم و میز را تمیز میکنم. صدای زنگ خانه را که میشنوم از پشت ایفون در تاریکی خیابان تصویر مردی را میبینم که به قرار باز شدن در در تامل است. دستم به دکمه ی باز شدن در نمیرود . خنده ام میگیرد. زنگ میزند و من در را باز نمیکند . دست به کمر هی دور خودش میچرخد و من هی تماشا میکنم انتظار برای میم چه شکلی میشود ؟ یکبار دیگر زنگ میزند و من همین که دستم روی دکمه ی باز شدن بنا میکند به لغزیدن، مرد را میبینم که از جیبش یک دسته کلید میآورد بیرون . فی الفور در را میزنم. صدایش را میشونم که صدا میکندم بلند بلند از توی حیاط :

خانم ؟ خانم جان ؟ و باز هم ....

+  دوم بهمن ۱۴۰۲    بلانش  |