سخت و خسته، تمام مسیر را تسلیم موسم پرسوز صدای خواننده ای عرب، فکر میکردم که دیگر باید از یک جایی به بعد برهنه در مسیر باد، زمان از کف داد و رها از روزمرگی ها چهل سالگی هایت را در عیشی مدام نوش کرد. تا چند سال بعد تر هی سوویچ بچرخانیم و دنیا را روی شانه هایمان وزن کنیم؟ صبح های قبل از ساعت مقرر را در کوچه ها ندویم ؟ من خودم شانزده سال پیاپی همین کار را کردم . شانزده سال را برای بچه های چهار تا چهل ساله ام سرریزِ سرخوشی و سعادت و خوشبختی درس داده ام. تنگ کلاسم آنوقتها درست یا غلط چلچراغ میخواندم برایشان و تهش در خاطرشان همیشه همین تیچر بیتا ماندم. اما خب فکر میکنم از یک جایی به بعد دیگر، آدم رمقش در لرزش سایه های مدام و همیشگی، دیر یا زود، ته میکشد. دلش میخواهد پا بپای رویای دخترک بیست و دوساله ی عصرگاهان خیابان جلفا روی نیمکت های پارک ارسباران یله شود و فکر کند دنیا تا ابد برایش دنس می تو اند او لاو میترکاند. بزرگ که میشویم رسته از خودمان، در تاریکی نیمه شب رویای دویدن در دریاهای جهان،همچنان با ماست.
اینطوری دیگر خیلی ساده خیابان، مسیری ممتد است برای دویدن زنی که من باشم و خانه ایوانی درهم برهم از یاس های رازقی و پیچ های امین الدوله ودسته دسته میخک سفید. اتاق، سهمی از تاریکی برای تماشای صد باره ی فیلم های محبوبم و کاناپه ی سبز؛ اریکه ای برای خوانش مکررچیزهایی که دوست دارمشان.
زندگی است دیگر باید به جزئیات دقت کرد و برای نوشتن درباره ی درز دیوار با شگفتی و شوقی بی حصر سفیدی کاغذها را در نوردید.
اینها را میخواهم. من از زندگی خیلی چیزها میخواهم.