کوله ام را انداختم کولم
گرز های اهنینم را چاق کردم توی پاهام
سربالایی خیابان را گرفتم
تا رسیدم حوالی سالیان دور از خانه ی دزاشیب
عریانی مرسوم درخت های این وقت سال
و بارانی که پر های کلاه بارانی ام را خیس کرده بود
همه اش میشد
بدون تو زیستن در این خیابان
شعری
که شاعرش را
در خیابان و باد و راه گم کرده