بعضی ها به جبر حافظه در خاطر آدمی میمانند. بعضی ها طنین پر تلاطم بارانی میشوند بی دریغ و دیگر هیچ و آن دیگران، اعتلای خوشایند یک اتفاق ساده در زندگی تا ابد.
بند کفش هایم را که میبندم میدوم در دشت های فراخ خاطره تا بیست و دو سالگی و شعرهای ریخته بر کف خیابان خیابان آبان و دی.
کسی چه میداند چه چیز به ذائقه ی این سطرها میآید جز من. خانم ها آقایان دارم از اصالت یادها در رهنوردِ سال های زیستن به لطف زندگی سخن میگویم.
بعضی های منظومه ی بی ضابطه ی زندگی ام، هزّالان رویاهایم، که در جرز فراموشی رخنه نمیشوند و بعضی دیگر رستاخیز آیینه ها به آذینِ خوشی ها و رنج ها مثل خودم بی اندازه، بی تکنیک، شوریده، گیج، دیوانه...
انگار کسی به نرمی و با احتیاط از کنارم میگذرد و به اعتبار نجابت لحنی برهنه، مکررا میخواند:
*" ... باور مکن که خنده ی خورشیدِ بامداد
من میشناسم اینهمه نیرنگ و رنگ را ..."*
بیت آخر از شفیعی کدکنی*
دست هایم را برده ام توی جیب هام، چقدر طول میکشد آدمیزاد خودش را در شمایل آدمی بجا آورد؟ چقدر طول میکشد آدمیزاد شبیه هیچکس نباشد جزخود؟ چقدر طول میکشد آدمی خودش را از تصرف عدوانی تنهایی و ترس برهاند؟
اینهمه چیزی نیست جز شور شیرین یادها و آهنگ صفحه کلید برای زنی که تمام بودنش را لابلای کلمات میکاود .
روزمرگی های زنی که پیوسته در تلاش برای پختن و شستن و رفت و روب و گاهی تورق تکه شعری از شاعران گمنام و یا شنیدن صدای خوب آرمان سلطان زاده وقت خوانش تسلی بخش های فلسفه و آشفتگی رنگ ها بر سینه ی کاغذ های گاهی گوشه ی اتاق.
یاد پدر و سکانس جاودانه ی نگاه خیره ی او در غروب غریب ساحلی از آن سال های دور با من و رد لبخندی گنگ، پیچیده و رازآلود ....
دست هایم را برده ام تو جیب هام، کسی این نوشته را ته بخواند یا نخوند رسالت این زن، نوشتن در قرار بیقرار این سطرهاست حالا چه فرق میکند همراز لحظه های ازل با من کیست و کجای دنیا دارد در ساز کلماتم زندگی، عشق و مرگ کوک میکند؟
نبض این لحظه از زندگی اینجا دارد زلال تر از حقیقت آن دو چشم سیاه دور، در خاطر زنی که منم تند و بی وقفه و پر شور میتپد .
هرچه فکر میکنم یادم نمیآید آن روز کتانی های آبی پاره ام را پوشیده بودم یا سفید های بند دار چرک، نمیدانم. هرچه بود آسمان کیپ تا کیپ ابر اندود بود و با اینهمه خبری از باران نبود. باد با یادهایم غرابت غریبی داشت، باد که میآمد تکه ای از یادهایم را در میدان کتابی با خود میبرد نمیدانم کجا، اما خوب خاطرم هست تمام میدن کتابی تا ارسباران را مثل سگ برای تماشای تئاتر یک کاپیتان لاقید چطور دویده بودم و آنوقتها سنگلج نبود که مرا بیشتر از همیشه به تو نزدیک کند. چقدر خوشبخت بودم حتا در طعم باران های نبارید اتفاقی نبود مگر آرامِ زندگی من با حضور کسی که دیر میآمد و زود میرفت .
خوشبختی توی چشمهایم پر میزد و با من تمام خیابان ها را راه میرفت و شادی غریبی، سیب گلویم را میفشرد و از فرط بی پروایی زبانم را دچار لکنت میکرد . همه اش تو بودی و یک تابلوی نقاشی بزرگ پر از نقش دستهای ما دو تا .
چه بیست و دو سالگی پر رنگی و حالا در آستانه ی چهل سالگی از میان تمام رنگ ها گذشته ام و امروز به خانه رسیده ام ...
میخواستم بروم توی بغلش بنشینم ببینم اسمم را زده است توی لیست یا نه؟ اصلا اینهمه اخم برای چیست ؟ فکر میکند از مماغ فیل افتاده است ؟ دستهایش توی آفتاب مرداد سوخته بود، خوب معلوم بود، تنش بوی خوب دریاهای جنوب میداد، سرتق وار سرم را از کنار دستم آوردم بیرون گفتم بگین من هستم خواشا ، بعد با لبخندی از سر تحقیر گفت ترم اولی هستی مادمازل؟ کله اش توی دفتر دستک بود کله اش پایین و شرجی مرطوب خوشایندی روی شقیقه ها و گردنش پیدا بود، گفتم بگین بگین من را نوشته اید آن سر لیست، کله را گرفت بالا گفت گیری هستی مادمازل ! بگو اسمت پی بود ؟ مرصاد پشت سرش حی و حاضر ایستاده بود و داشت به تمامی تماشا میکرد که بلند گفت بنویس بلانش، کاپیتان ، باقیش مهم نیست ...