بعضی ها به جبر حافظه در خاطر آدمی میمانند. بعضی ها طنین پر تلاطم بارانی میشوند بی دریغ و دیگر هیچ و آن دیگران، اعتلای خوشایند یک اتفاق ساده در زندگی تا ابد.
بند کفش هایم را که میبندم میدوم در دشت های فراخ خاطره تا بیست و دو سالگی و شعرهای ریخته بر کف خیابان خیابان آبان و دی.
کسی چه میداند چه چیز به ذائقه ی این سطرها میآید جز من. خانم ها آقایان دارم از اصالت یادها در رهنوردِ سال های زیستن به لطف زندگی سخن میگویم.
بعضی های منظومه ی بی ضابطه ی زندگی ام، هزّالان رویاهایم، که در جرز فراموشی رخنه نمیشوند و بعضی دیگر رستاخیز آیینه ها به آذینِ خوشی ها و رنج ها مثل خودم بی اندازه، بی تکنیک، شوریده، گیج، دیوانه...
انگار کسی به نرمی و با احتیاط از کنارم میگذرد و به اعتبار نجابت لحنی برهنه، مکررا میخواند:
*" ... باور مکن که خنده ی خورشیدِ بامداد
من میشناسم اینهمه نیرنگ و رنگ را ..."*
بیت آخر از شفیعی کدکنی*