آفتاب از میان درز کرکره ها ریخته توی اتاق و صدای بسته شدن در پارکینگ گواه آن است که همین چند لحظه ی پیش مرد رفته است به سمت دفتر بزرگی که در اصلی ترین خیابان شهر، به همراه کلی سیستم و تلفن و صفحه ی نمایشگر و کارمند و تحلیل و بهمان انتظارش را میکشد. میدانم که او به محض ورود ماسکش را از صورتش بر میدارد به کارمندهایش سلام میکند و میرود توی اتاقش پشت آن میز بزرگ مینشیند و وضعیت نماد ها را یکی یکی در سیستم اصلی چک میکند که چه سهامی را برای چه کسی و چقدر ابتیاع کند . اعتبار دفتر را برگرداند یا ریسک یک معامله ی سنگین را قبول کند. او روزهایش را بین صفحه های نمایشگر خود و کارمندهایش، شماره های مختلف، نق و نوق مشتری ها،نوسان بازار، سبزها و قرمز ها و کلی عدد، بالا پایین میکند . او روزهایش را با شبهایش یکی میکند و وقتی کنار من در حال شام خوردن است فکر میکند چرا باز هم با یک تحلیل تکنیکال آقای پایدارکلی سود بی زبان را از دست داده، بعد با صدایی که به وضوح از اعماق ذهن خسته اش برمیآید یکهووسط ضیافت شام دو نفره امان نه میگذارد نه برمیدارد میگوید چرا حفاری را نفروختم ! و بعد چنگ میاندازد روی تلفن همراهش و بنا میکند تند تند به نوشتن چیزهایی که من نمیدانم . من هم میپرسم دیگه نمیخوری ؟ و او انگار در این دنیا نیست و یکراست پرتاب کرده است خودش را در ماتریکس کلی عدد و رقم و سود و بازدهی بی آنکه من را شنیده باشد اخم هایش را در هم کرده و دارد یک کار مهم بقول خودش انجام میدهد. نمیدانم میز را جمع کنم یا نه . بعد از ده سال هنوز این یک قلم را نمیدانم. گاهی که میز را جمع میکنم انگار یکهو به هوش آمده باشد کلی شاکی میشود که غذا نخورده ام و فلان و بهمان گاهی که میز را جمع نمیکنم غذا تا مدتها سرد میشود روی میز و او یک نوک هم به هیچ چیز نزده. گاهی انقدر مست و مدهوش دنیای خودش میماند که مجبورم تلفن همراهش را تبلت و لپتابش را بزور از دستهایش بکنم. این وقتها سکانس خنده دار بسیار کوتاهی ست از زندگی ما، تقلای او برای اتصال به دنیایی که منحصرا از آن اوست و اهتمام من برای انفصال او ازمعبد ماتریکسی اش، اغراق نمیکنم اگر بگویم این وقتها اغلب خنده ام میگیرد و در عین حال میدانم که چگونه و چقدر دیوانه وار جهان خودش را دوست دارد. گاهی موفق میشوم و مینشینم توی بغلش خودم را و خودش را برای خودش بیاد میآورم، مرور میکنم. گاهی هم تسلیم میشوم و میگذارم آنقدر در سرزمین اسرار آمیزش بچرخد تا خستگی، تاب توانش را بستاند و او به خواب برود تا بعد که صدای نفس های عمیق و بلندش را میشنوم سرش را توی سینه ام میگیرم و موهای خاکستری اش را لابلای انگشتهایم تاب میدهم. سهم من آن روز از حضورش همین خواب چشمهایش میشود که بی دریغانه او را در آغوشم جا داده است.
صبح همیشه زودتر از من توی آشپزخانه میپلکد. یخچال را باز میکند. برای خودش میز صبحانه میچیند. گاهی من را صدا میکند و دلش میخواهد صبحانه اش را با من شریک شود. گاهی به جانش عر میزنم که چرا من را از خواب ناز دم صبحم بیدار کرده. قهوه اش را دم میکند و برای من چای میریزد و خورده و نخورده میرود که رفته باشد.
با یک چشم باز وآن دیگری نیمه باز، دستم را پناه صورتم میکنم که به عادت دیرین ساعت صبح را روی صفحه ی تلفن همراهم وارسی کنم. با اینهمه یقین دارم ساعت صبح دارد حوالی هشت پر میزند و تو تازه آن خیابان طولانی دراز تا خود دفتر با تلفن همراهت همین اول صبحی را آنقدر سریع و بی دریغ توی ماشین دشت میکنی.
گاهی صبح ها را با حضور نیمه بسته ی کتابی در انتها بیدار میشوم . گاهی هم کتاب را بسته روی میز کنار تخت میابم. گاهی لحاف را با رعایت دقت در مراقبت، تا روی عریانی شانه هایم بالا میکشد. این وقت ها اغلب تاب نمیآورم، دستهایم بی دریغ و بی محابا دور گردنش حلقه میزنند و بعد هم آشفتگی بوسه ای عمیق، طولانی و مکرر.
گاهی هم بی آنکه بفهمم یا بدانم درمیابم که او ساعت ها رفته و من به تنهایی تمام صبح را در استانه ی ظهر لالا کرده ام.
نور از لابلای درز کرکره ها بروی دیوار و قاب عکس های کودکی ام رخنه کرده است و هفت سالگی لبخند دخترکی که من باشم را گل انداخته. صفحه ی نمایشگر تلفن همراهم را میکاوم. روشنایی روز دارد آسمان را برق میاندازد.نارنگی های تو باغچه ی کوچکمان هنوز نرسیده اند و گل های کاغذی به نجوای ملایم افتاب تا شانه ی دیوار بالا خزیده اند . آسمان این شهر مثل آسمان نقاشی های آیسا، یک دست آبی ست بی لک و پیس ابری در دور دست یا هرچه که توازن این انکسار زیبا را در هم بشکند.
لحن پرنده های آوازه خوان، بروی کابل برق روبروی خانه یا کانال کولر، آشکارا، زیبایی ابتدایی ترین ساعات صبح را تصدیق میکند. همه چیز مهیای بر پا خواستن است.
دم دمای ظهر میشود، ناهار را آتش نکرده ام. تلفن های مادر بی جواب مانده اند و من همچنان توی تخت با کتابی سنگین و قطور در دست و چشمهایی که حالا خطوط را درهم برهم میبیند منتظرم تا آلیوشا وارد شود و پدر را ....
که صدای دنگ بلند میشود، آنچه را که میخوانم به وضوح باور میکنم و ته دلم شادمانی مختصری ست که شعله نمیگیرد الو نمیکند و و در خلاء گم میشود ....
ادامه دارد ....