/
مث دیدن یه فیل تو تاریکی

صبح اردیبهشت گاهان، به جانب جاده ای در حوالی صحرا و کوه و دشت، مسافر شیراز میشویم. حوالی صلات ظهربه قصد زیارت، میرسیم به ابرکوه، جایی میان شیراز، اصفهان و یزد؛ شهر خشت و خاک و رستنگاه گیاهانی از تبار مائده های بهشتی و مأمن یکی از کهنسال ترین درختان تنومند در تمام دنیا. میرسیم به حدود احوال همان تک درخت تناور که در پناه ملایم افتاب و آبی گسترده ی آسمان و پنبه ابرهای منتشر در باد، همچون نگین سبز انگشتری بر آن تکه از زمین خدا، سایه گسترانه میدرخشد. دور تا دورش را به فاصله ی قابل توجهی نرده های چوبی نصب کرده اند و پایین پای درخت، البته با رعایت فاصله شمشادهای تزیینی کاشته اند. سرو در کانون جهانی منحصرا از آن من، در این تصویر قرار دارد. درختی همیشه سبز و بلند بالا و گسترده که از بار میوه آزاد است و برانبوه متراکم شاخه هایش هزار پرنده لانه دارد. خودم را مؤمنانه چسبانده ام به نرده های چوبی و در برابرم هیبت سترگ درختی را میبینم که جعد شاخه هایش به سوی آسمان همچون شعله های آتش، زبانه کشیده و هشت هزار سال کمتر یا بیشتر در این نقطه ازعالم، همین یک گله جا، نجیبانه و با وقار، فراز و نشیب روزگار تاب آورده و با اینهمه همچنان تازه، متبرک و اساطیری ست. دستهایم را در قرابت با شاخه های رستگاری اش میبینم و ریشه های زیستنش ‌را اگر چه نمیتوان دید اما خویشتن دارانه، تداعی معنا، معجزه و مداومت است. انطور که میگویند بذر این درخت را زرتشت از بهشت بر زمین اورده است. ریشه هایش عمیق تر همچنان در جستجوی رستاخیزی دیگر و تنه ی ستبرش یاداور جنگاوری با پلیدی و‌ پلشتی، همچنان من را به من بازمیگرداند. انچه میبینم در شکاف شانه ی شاخه هایش، قلبی ست تپنده در انتظار شهود حقیقتی تازه از هستی. اصلا میشود همین حالا زیراندازی پهن کرد و مثل یکی دو تا جماعتی که دارند در سایه سار درخت ها تن آسایی میکنند، نشست و از ارتباط درخت و زندگی و جاودانگی چیزها نوشت.

+  سوم آبان ۱۴۰۳    بلانش  |