/
مث دیدن یه فیل تو تاریکی

بیست سالم تمام نشده بود، پیش دانشگاهی بودم که کنکور زبان شرکت کردم و بی آنکه امکان کلاس زبان یا هیچ کتاب کمک درسی داشته باشم، چشم باز کردم دیدم ایستاده ام در میانه ی رویاهام.

پدرم صبح آن روز تلفن کرد به خانه و گفت بابا اسمت را توی روزنامه دیدم مترجمی ایتالیایی قبول شدی، بال درآورده بودم و دور خانه مثل دیوانه ها میچرخیدم همان که دوست داشتم همان که میخواستم.

عصر که شد روزنامه را برایم آورد خانه، دل توی دلم بند نبود. حالا یک سربالایی تند خیابان شریعتی بود و پیچ ملایم کوچه موسیوند و دانشکده زبان های خارجی آن وقتها.

ذوق مرگی هایم تمامی نداشت، یک روز هم کفشایم را توی پاهام چاق کردم و ترم اولی شدم تا بعدها بماند که چه شد که پایم به قلب یکی از آن هزار آرزوی ممکن باز نشد و انصراف دادم تا سال بعدش با رفقای گرمابه و گلستانم همان قشنگ ترین الی های دنیا، جامعه شناسی بخوانم و توی دلم با تمام تفاسیرهی آه بکشم تا من بمانم و همان حیاط پشتی و گربه های قرتی دانشکده فنی و بقیه اش را آن ها که باید بدانند میدانند. زمان گذشت و عشق، شتاب رسیدن از این سوی خیابان تا آنسوی شهر را انگار هزار سال گرفت.

چهار سال گذشت، بعد از آن باز هم سالهای سال گذشت تا مطلقا به مخیله ام خطور نکند که یک روزی یک وقتی یک جایی دوباره به کله ام بزند که رویای چند ده سالگی ام را دنبال کنم.

این همان چیزی بود که دلم میخواست، این همان یکی از آن هزار آرزوی من بود و هیچ چیز برایم مقبول تر از همین یادگرفتن ها نیست و نبود. عینهو راه رفتن روی ابرها خوشایند و باورنکردنی.

کلاس که شروع میشود قند توی دل من آب میشود. قهوه ام را میگذارم کنار دستم و کتاب را همین که باز میکنم رها میشوم از رخوت عصر های سنگین شهری که موطنم نیست.

در پناه اتاق و میز و کتاب اسپرسو، من میشوم خوشبخت ترین دخترکی که دلش میخواهد به تمام زبان های دنیا شعر بنویسد و شعر بخواند.

گرتزیه فابیو کاناواررو  

+  بیست و یکم فروردین ۱۴۰۱    بلانش  | 

غروب جاده ای را میرویم که رسیده باشیم به حوض پر از ماهی و باغچه ای که همین حالا هم عطر یاس های امین الدوله اش را میتوانم آشکارا ازینهمه دوری، احساس کنم.

غروب جاده ای که در سینه ی سرخ آسمان امتداد میابد را میرویم که رسیده باشیم به اتفاق خاک و باد و آفتابی که در تن زمین میجوشد و دیگر صدای پای آب از چاههای قناتش بر نمیآید.

غروب جاده ای غرق غربت و قصه ی غصه های مسافریَ که دلتنگی هایش را باد که سهل است تند باد هم نمیخواند.

پشت هم قفلی زده ام روی یک آهنگ شلوغ که هربار بیشتر از قبل کیف میکنم از این انتظام بی سامان سازها، پقدر صدای آن گیتار الکترونیک لعنتی را دوست دارم.

دلم برای خانه تنگ شده، دستش را میگیرم و تمام راه بی آنکه بداند دارم چه شاهکاری را گوش میدهم پا بر پدال گاز ، غروب جاده ای را میرود که شب، آهسته ، حریر پولکی اش را بر آن میکشد و ماه بر راه چون رازی بزرگ میتابد.

همین را دوست دارم.

برای من همین چیزهای کوچکند که خوشبختی بزرگ میسازند.

 

 

+  هفدهم فروردین ۱۴۰۱    بلانش  |