غروب جاده ای را میرویم که رسیده باشیم به حوض پر از ماهی و باغچه ای که همین حالا هم عطر یاس های امین الدوله اش را میتوانم آشکارا ازینهمه دوری، احساس کنم.
غروب جاده ای که در سینه ی سرخ آسمان امتداد میابد را میرویم که رسیده باشیم به اتفاق خاک و باد و آفتابی که در تن زمین میجوشد و دیگر صدای پای آب از چاههای قناتش بر نمیآید.
غروب جاده ای غرق غربت و قصه ی غصه های مسافریَ که دلتنگی هایش را باد که سهل است تند باد هم نمیخواند.
پشت هم قفلی زده ام روی یک آهنگ شلوغ که هربار بیشتر از قبل کیف میکنم از این انتظام بی سامان سازها، پقدر صدای آن گیتار الکترونیک لعنتی را دوست دارم.
دلم برای خانه تنگ شده، دستش را میگیرم و تمام راه بی آنکه بداند دارم چه شاهکاری را گوش میدهم پا بر پدال گاز ، غروب جاده ای را میرود که شب، آهسته ، حریر پولکی اش را بر آن میکشد و ماه بر راه چون رازی بزرگ میتابد.
همین را دوست دارم.
برای من همین چیزهای کوچکند که خوشبختی بزرگ میسازند.