گفت بیا هم بزن حاجت روا میشوی گفتم عه؟
باید یک چند دوری، ملاقه ی به آن سنگینی را بچرخانی توی دیگ به آن گندگی و دل بگیری و هی با تمام توان تمام محیط دیگ را دور بزنی. گفتم باشه بده ببینم. یک چیزی دادند به من شبیه یک بیل بزرگ که نصفش توی دیگ پر از ملات دورمیگشت و نصف دیگرش را با تمام قوای داشته و نداشته ام توی دستهای باریک و لاغرم آنقدر محکم و سخت میچرخاندم که فرمان ماشین را با سرعت بالا توی یک پیچ تند نه .
زن های فامیل نگاهم میکردند که آخی انشالله حاجت روا بشی و داشتند به موضوع اصلی جاحت رواشدن من میرسیدند که من نه گذاشتم و نه برداشتم گفتم میخواهم صد سال سیاه نشوم . بیل را رها کردم توی دیگ و رفتم کیفم را از توی اتاق برداشتم و مثل دختر بچه ای سیلی خورده خودم را از میانشان کندم و انداختم توی ماشین و دنده ی دی را ول کردم توی خیابان و های های برای خودم عر زدم . شوهرم زنگ زد که کجا رفتی چه شد گفتم من از این زن های فامیل تو بیزارم بفهم!
و گوشی را پرت کردم صندلی عقب و ظهر خسته ی خیابان های داغ شهر را دست آخر زیر سایه ی درختی بزرگ آرام گرفتم. سرم روی فرمان بود هنوز داشتم گریه میکردم. هنوز پر ب.دم از بیزاری و برای آن هیچ بزرگی که توی دلم داشتم بلند و بی محابا میگریستم. دستهایم را مشت کرده بودممشت میکوباندم به فرمان ماشین و خودم را سرزنش میکردم برای تمام آن چیزهایی که از دست داده ام.
چقدر دلم میخواست گیس همه اشان را میکشیدم . اما نمیشد از من بر نمیامد. موقع گریختن از آن بالماسکه ی ننگین چهره ی ثریا خانم را خوب بخاطر دارم انگار راستی راستی دلش مشغول کباب شدن برای حال نزار من بود. ثریا اخبار تمام زن ها و مردهای مطلقه و عقیم و اجاق کور را دارد ثریا هم مثل من یک زن است. مثل من هم تنهاست ؟ اگر هم باشد با تنهایی من فرق دارد؟ یا تنهایی زنها شکل هم است ؟ چرا دلش برای من میسوزد ؟ چرا دست از سر من بر نمیدارند چرا رهایم نمیکنند؟
کمی که گذشت صدای تق تق آرام کسی را شنیدم که به شیشه میکوبد. سرم را که بالا اوردم شوهرم را دیدم که منتظر ایستاده تا من قفل را بزنم و بیاید روی صندلی کنار دستم بنشیند .
در را که بازکرد گفت بچه شدی؟ دماغم را میکشیدم بالا و بدجور افتاده بودم به هق هق. سوویچ را چرخاند و کولر را زد دور تند. دستم را گرفت و صمیمانه گفت میشناسیشان. من شانه هایم را بالا انداختم و سرم را به اصرار موکدا تکان دادم و چیزی نگفتم جز آنکه گریه ام بند آمده بود مانند نفرتم از ثریا و باقی زن های فامیل که دلشان برایم میسوخت.
دستم توی دستش بود وقتی ماشین را از پارک دراوردم و گازگرفتم سمت خانه .
کسی نمیداند توی جیب هام فقط به اندازه ی یک بلیط اتوبوس پول دارم با اینحال دلم نمیخواهد دعوت شراره دَرَشتی را رد کنم. سینه ام، همین حالا چراغانی خاطره هاست. در واگویه ای مهمل به خودم میگویم درستش میکنم. نمیدانم چطوراما یک جوری درستش میکنم.
دلم میخواد هرطور که شده آن صندلی روبرو از آن من باشد. همان صندلی زیر تابلوی نقاشی رخ دیوانه ی زنی که در بی قیدی مطلق گیلاسی آبی توی دست دارد و من میترسم نکند بیهوا همه اش تمام مرا همان جا سرریز کند. یک آبستره بی کیفیت غرق در سایه ی بلندِ آبی ها.
دلم میخواهد آن صندلی کهنه ی زهوار در رفته جایی برای نشستن من باشد روبروی کسی که پر است از جهان بیست و دو سالگی هام.
همان صندلی که برای من درست روبروی احوال" او "تعبیه شده آن گوشه ی دنیا.
از بین تمام آدمهای دور تا دور دو میز متصل بهم، من فقط یکی شراره درشتی را میشناسم و یکی هم "او" را.
حرف، راه دهانم را گم کرده و خُرد و معلق در امتداد سکوتی حایل، انکار میشوم از درون. دست هام در جهان خالی جییب هام هیچ میکاوند و چشم هام که میلرزند در انبوه سترگ شانه هاش.
شراره سرش را نزدیک میآورد و در گوشم به نجوا میگوید :
" من به اندازه ی هردومان تو جیبم پول دارم "
خودم را روی صندلی تاب میدهم. میخواهم از سر اضطرار و شرمساری چیزی بگویم اما نمیتوانم. خون میدود توی صورتم و دستهام خیس خیس میشوند. برمیگردم و کیفم را که آویزان به پشتی صندلیست برمیدارم و میخواهم بلند شوم که پرواز کتابی را از آنسوی میز به سمت خودم میبینم. او میگوید :
" بشین و بلند برایمان کوردلیا* را بخوان "