فکر میکردم همین حالا هم میشود در انبوه ملتهب آنهمه ادم و گرما و صدا، خوانش کتابی را از سر بگیرانم. فقط کافیست فیدیبو را باز کنم؛ آنوقت همانطور که در حرارت 45 درجه ی 9 شب، آب میشدم و طاقت چشمهایم، در هم تنیدگی سطرها را در هر صفحه ، خسته و اهسته تاب میآورد، سه چهار صفحه ای را از سر گذراندم. گاهی آن وسط ها، فریادی میشنیدم یا ناله ای اما هرچه بود مرداد بود که بی مهابا و عاصی بر سر شهر، آوار میشد. والریا لوئیزلی را در فیدیبو در حالی به حال خودش رها کردم که مشقت چشمهایم را دیگر رمقی برای تاب آوردن نبود. همه چیز یا داشت دو دو میزد و یا دو تا دو تا میشد.عینک نزدیکم هم همراهم نبود. سرم را که بالا اوردم . سرم را که چرخاندم نیم رخ زنی را دیدم که در حدود احوال شکسته ام نشسته و خیره شده به آن روبرو، به یک ناکجای نمیدانم چه، چشمهایش توی دلم هری ریخت، لبه ی چادر سیاهش گاهی در باد تکانکی میخورد و من خیره خیره نشسته بودم به تماشایش و یقین داشتم او خود خود رفاقت های دیرینم است. هرچه منتظر شدم نگاهش روی نگاهم نسایید. یا نمیخواست یا ابا داشت یا هرچه. عنان از کف داده، گیج و گول از این کشف ناگه گیر، بی پروا زدم بر شانه اش، برگشت ومن در روشنی یک جفت چشم، خودم را بیاد آوردم که کلاس های دانشکده ی هنر و معماری یزد را سرخوشانه بالا و پایین میکردم و خدا فقط میدانست که روز ژوژمان به هیچکس اندازه من کیف نمیداد. چیزی سخت سیب گلویم را در شادمانی بی حصر و غریب، میفشرد. ما هیچی نگفتیم. فقط هم را بعد از آن مکاشفه ی مختصر، محکم و تنگ بغل کردیم. برای تمام هشت سال دوری و بی خبری از هم، آنهم یکهو و اینجا قاطی اینهمه کسانی که اشنایم نبودند. من بیست و دوساله شده بودم. دنیا قاطی خواب هایم شده بود. نمیدانم هرچه بود سرخوشی دیوانه وار عجیبی بود. من زهرا را دیدم. دنیا چقدر کوچک شده بود توی رویایی منحصرا از آن من. فکر میکردم قرار است دیگر کدام یک از رفاقت های بسیار دورم را در خیابان، بجا آورم ؟ من فکر میکنم، یک وقت هایی هست که خوبی های جهان یکهو پرت احوالت میشود. کاش همیشه همینجور باشد. کاش اینبار که میروم کافه فرانسه، سرم را بچرخانم و شراره و دیگر کسان خانم بلانش را ببینم. کاش الی و به آفرین را، کاش بچه های دانشکده ی علوم اجتماعی تهران مرکز را ...
مگر برای ادمیزاد چه میماند جز همین خرده ریز خاطرات و سادگی خوبی های جامانده درلمحه ای درخشان از بودنمان.