سر میکشد در توازی صبح و توامان باران نم نم خیابان خیابان تهران و ازدحام و تلاقی مکرر کوچه ها در بن بست ها و بن بست ها میان دیوارهای ریخته به همهمه ی یاس ها ، روزمرگی هایی منحصرا از آن ما .
اسکچرزههایم، یاران وفادار به قانون رفتن تا ابدیت کوچه پس کوچه های ویلا و فردوسی و نادری و باز هم .
نیمی از من وامانده، دور در غبار غصه ی غربت و نیمی مدام، هجی شده در فراز تقدیر.
راه میروم و آسمان و درخت و گنجشک و باد و گربه های شهر، با من، فرصت زیستن در حریم خاطره میبایند .
نیمی از من برای من و نیمی دیگر ایستاده به انتظار برای بازگشت.
گناه من آمیختن به آیین غفلت از رفاقت با من، یا شاید تقلای زیستن در حریم شقفت برای شیطان بود .
در من زنی بود که شرم شوق برای تماشای محشر نور در دهلیزهای تاریک نمیشناخت و دیوانه وار عاشق بود.
در من زنی ست که با فرسایش رویاها، رنگ به قافیه همچنان نباخته و کیفورِ شنیدن یک قطعه ی پر هیاهو از آشوب ساز هاست.
سوویچ را میچرخانم و فرمان میکشانم به جانب نشیب خیابانی از آن من، تنیده در بلندای هیات درخت زاران.
صدای هن ِ ماشین، شکست شکیبایی برای بازگشت به ساحت هولناک کلماتی ست که در سرم تاب ماندن ندارند.
باید زود برسم خانه و رخت ها را ماشین کنم و سوی غذا را کم کنم و برای زنی که در سرش تلمبار حرف های ناگفته است از دزر همان دیوارهای همیشگی نامه بنویسم.