/
مث دیدن یه فیل تو تاریکی

ساعت شش صبح با صدای مهیب بسته شدن در پارکینگ که تا هفت کوچه آنور تر هرچه و هرکه را هم که در خواب نباشد به هوش میآورد؛ از خواب خرگوشی نازم میپرم. روحم انگار دارد بالای تنم پر پر میزند، قلبم توی سینه ام جا نمیگرد، نفسم بیرون نمیآید. اگر چه میدانم این برنامه ی همیشگی پنج روز هفته است. لولاها بسختی چفت میشوند و موقع بسته شدن صدایی شبیه جیغ ممتد زنی اثیر ِی اسیر پنگال های اژدهای دو سر میدهد. حواس پرت شده ام . فراموشی گرفته ام ؟ نمیدانم چرا هربار یادم میرود بهش یادآوری کنم که فکری برای این دروازه غار کند. چرا صدای همسایه بغلی امان در نمیآید ؟ مثلا چادرش را ببندد دور کمرش یا پاشنه ی کفشش را ور بکشد و یک روز بیاید در خانه را محکم بزند و بگوید مرد حسابی زن حسابی خواب و روزگار نداریم از دست این در لکنته ی وامانده اتان صب علی الطلوع نه خواب داریم عصر هم که تا میاییم چشم بر هم بگذاریم امان ارامش از ما میبرد انصاف هم خوب چیزی ست آخر! اینهمه دندان روی جگر کاشتیم نجابت به خرج دادیم بلکه خودتان به داد درد این در بی صاحات برسید اما دیدیم نع ! و چه و چه و چه ها ... آخ چقدر خوب میشد مثلا همسایه روبرویی میامد در را از جا میکند و میرفت. آخر شنیده ام همه اش دنبال شر و شور است و اعصاب پر و پیمانی ندارد. به خودم که میآیم میبینم ناهار ظهر را هم روی اجاق بساط کرده ام . فکر میکنم حالا بروم توی حیاط یک نگاهی بیاندازم ببینم چیزی ازش سر در میآورم ؟ شاید تکه چوبی یا اشغالی چیزی لابلای بست ها گیر کرده باشد . هرچه باشد و نباشد یک زمانی تعمیرکار انتن تلوزیون خانه بوده ام. سابقه ی تعمیر رادیو و پریز کنده شده از قابش را هم دارم. خدا را چه دیدی شاید از پس این یکی هم بر آمدم . در را که باز میکنم افتاب میپاشد توی صورتم آنقدرتند و بی محابا که ناچار میشوم برگردم و پی عینک آفتابی ام کشوی میزم را زیر و رو کنم. کشوی میز تقریبا خالیست، چند کاغذ کوچک یاداوری قرص های ویتامینم وعینک دسته آبی های کپی مدل دیویدبکهامم. عینک را برمیدارم. موقع بستن کشو یکی از کاغذها که پشت و رو شده روی مغزم ماراتن میرود که این چی هست ؟ کاغذ را برمیدارم طرفی که خط داراست به فرانسه نوشته ام inebranlablement، تلفظ غریبی دارد و اصلا برای همین بود که روی کاغذ نوشته بودمش. هرچه کنکاش میکنم لابلای لایه های خاکستری مغزم معنی اش را بجا نمیآورم. عینک را میزنم روی چشمم. عینک روی دماغ استخوانی ام خوب چفت میشود. وقت تنگ است باید سر از درد درپارکینگ هم در بیاورم ؟ این یکی را میشود گذاشت بعد از شستن حیاط حتا . کاغذ را میچپانم توی کشو و بدو میپرم توی حیاط . دمپایی نارجی ها را که پا میکنم گرمای مطبوعی میرود همه ی انگشتهای همیشه سرد پاهام را به طرز خوشایندی گرم کند . آفتاب صلات ظهر، توی اسمان یک دست آبی بدون یک لک و پیس ابر هم چنان بر سر شهر دارد آتش میبارد که گمان نمیکنی امروز اول پاییز است .
خودم را میرسانم به احوال بیمار در پارکینگ خانه امان . دو لنگه در اهنی سهمگین وعظیم با نقش دو سرباز هخامنشی، انگار که نگهابان نور و مهر و یک قفل بیقواره ی برقی. در را خوب تجسس میکنم. قفل ها را بستها را لولا ها را. در بازبینی هایم به مورد عجیب یک شکستگی جزمی پی میبرم و دعا میکنم مثل معنای آن کلمه ی منحوس که تلفظ بسیار پیچیده ای هم دارد، فراموشم نشود تا دراسرع وقت به دادش برسم که ناگاه به شهود معنای آن کلمه چون وحی منزل دست میابم . تزلزل ناپذیر ! اینبقالبلومان ! توی حیاط دیوانه وار، واژه را فریاد میزنم و مثل یک تکه چسب زخم برای بستی که دچار شکستکی جزمی شده از فرط غلیان احساسات به هق هق میافتم، بست شکسته را نوازش میکنم و واژه ای را که بطور یکهویی بخاطر آورده ام بطرز جنون آوری تکرار میکنم. عینکم را لای موهای قهوه ای بلندم جا میدهم دو سرباز هخامنشی نگهبان، شاهدان بی صدای مکاشفه ی من با جهان رنج کشیده ی بست و واژه هایی که من را به گواه اشیا پیدا میکنند. سر کیف میشوم و شلنگ اب را برمیدارم. من و تزلزل ناپذیر و نگهبانان نور و مهر و بست شکسته ی در پارکینگ غرق آب.

+  یکم مهر ۱۴۰۲    بلانش  |