/
مث دیدن یه فیل تو تاریکی

استقامت درد

.

.

کار از کار گذشته است. یک تکه ی کوچک موز مثل کره روی دسته ی مبل نازنینم پهن شده، آن طرف یک فنجان چای لبسوز لبریز، روشن ترین و خالی ترین جای قالی عزیزم را بطرز رقت انگیزی رنگی کرده است. هنوز یک ساعت نیست که از آمدنشان میگذرد . با خودم فکر میکنم آیا میتوانم این همه مصیبت را یکجا تحمل کنم ؟! میروم توی آشپزخانه که دستمال نمدار برسانم دست شوهرم برای آن لکه منحوس و آن آشغالی که مالیده شده روی دسته مبل بعد یادم میاید چقدر سر هلو‌نگرفپن با شوهرم چاپه زدم و بالاخره متقاعدش کردم مصلحت ایجاب میکند به همین موز رضایت بدهیم. همین که راه میروم صدای خرچ خرچ چیزی را میشنوم و دلم نمیخواهد اعتنایی کنم اما کنجکاوی امانم را میبرد. یکی از آن ته میگوید ماست داری بیتا جون ؟ زیر پایم خرده های چیس و عصاره ی وامانده ی روغنی اش تمام کف سالن را مزین کرده است. میگویم دارم . یک کاسه ماست میدهم دست زرین و چشم میدوانم پی بچه ها. شوهرم عزمش را جمع کرده خیالم را بابت آن لکه ی دربدری راحت کند هرچند میداند که من امیدی ندارم. میروم توی راهرو و کنار در دستشویی خفتشان میکنم. آن که از همه بزرگ تر است دارد کلید دستشویی را بطور مداوم روشن و خاموش میکند. تک سرفه ای میکنم و آن دوتای دیگر، آن بزرگه را خبردار میکنند. برمیگردد و صاف توی چشمم نگاه میکند میگوید من نبودم این بود ! انگشت کوچکش بغل دستی اش را نشانه گرفته است. میگویم :

- ولی من دیدم کار کی بود .

بغل دستی اش آن یکی که آن طرف تر ایستاده است را هل میدهد و رو به من میگوید نه این بود این کرد ! خم میشوم . صاف توی چشمهایم زل زده میپرسم کار تو بود ؟ دستهایش را به کمرش میگیرد سینه اش را سپر میکند . نه میگذارد نه برمیدارد میگوید

- آره من بودم

- ولی من دیدم کار کی بود.

بعد، آن که از همه بزرگ تر است و آن کوچولوی وسطی حرف آن سومی را تایید میکنند :

- آره اون بود.

کلید را که میزنم. چراغ خاموش میشود. دست بزرگتره را میگیرم و آن دو تا مثل دو تا جوجه دنبالم راه میافتند میبرمشان سمت اتاقی که برای بچه ی نداشته ام در نظر گرفته ام . یک اتاق خالی و خلوت با چهار تا دیوار و یک پنجره ی بزرگ و یک کمد سر تاسر. بچه ی کوچکتر میپرسد :

- عروسک نداری؟

بزرگتر میپرسد تفنگ نداری؟ وسطی اولش مکث میکند بعد میپرسد نی نی نداری بازی کنیم؟

- نه من نه نی نی دارم نه عروسک نه تنفگ نه ماشین باری .

بچه ی کوچکتر میپرسد :

- نی نی توی کمده ؟

بچه که بودم مادربزرگم یک صندوقچه ی کوچک قرمز همیشه دربسته داشت که روی میز اتاقش از قشنگی میدرخشید. به خیال بچه های کوچک فامیل، توش پر از کله گنجشک بود. بعد ها که مامان بزرگ مرد، صندوق چوبی قرمزش باز شد و از توش همینطور گوشواره و گردنبند و دستبند آمد بیرون . یکی را برای یادگاری دادند به من . یک سینه ریز فیروزه ای خیلی قشنگ که مامان بزرگ سپرده بود برای من باشد.

تمام کمد ها را یکی یکی باز میکنم. سه تایی اشان ایستاده اند و طوری دارند تماشایم میکنند انگار دارند کارتون میبینند.

زرین که وار اتاق میشود بچه ها یک خبر خیلی مهم میدهند که مامان، خاله نی نی و اسابازی ندارد. زرین را توی اتاق با بچه ها تنها میگذارم. شوهرم خودش را به من میرساند و میگوید بیتا جان لکهه تمیز میشه غصه نخور. بعد همان گله ی فرش را میبینم که ماست مالی شده. لبخندم کج میشود و شوهرم ادامه میدهد بماند تمیز تر میشود. سیمین میگوید کاری داری بیام بیتا جون ؟

نه کاری ندارم جز اینکه وانمود کنم از اینهمه رنجی که میبرم چقدر خرسندم. خودم را در جلای سینی چای میبینم. برق لبم کمرنگ شده و موهایم پریشان احوال است. بعد همین که سیمین کانال را عوض میکند و صدای تیتراژ بن تن هوا میرود بچه ها را میبینم که تمام اتاق و‌ هال را تا پای تلویزیون میدوند و صفحه ی نمایشگر سینمای خانوادگی را با دستهای موزی و شکلاتی اشان متبرک میکنند و شوهرم نشسته کنار گله ی ماست مالی شده ی فرش و دارد با حسام الدین بحث بازار میکند. صدای سوتی ممتد توی سرم راه به به جایی نمیبرد. خسته ام ، روی صندلی اشپزخانه نشسته ام زرین دارد چای میریزد و از درد سرهای سه تا بچه داشتن تند و غلیظ با من میگوید ، من ادم ادم ها نیستم،خسته ام، به خودش امان نمیدهد و به من مجالی برای جسارت در سکوت ،فکر میکنم یک جایی توی قلبم دست خدا را کم دارم . زرین میگوید و من جوری دارم توی خودم میگریم که هیچکس نمیبیند نمیفهمد دلم دست خدا توی سینه ام میخواهد ...

+  دهم شهریور ۱۴۰۱    بلانش  |