کسی جز من نمیداند این ساعت که نشسته ام پشت میز در تقلای نوشتنم، دارم چه گوش میدهم. چیزی شبیه یک عهد میان من و ساعت دلتنگی برای روزهایی که فکر کردن به تو در تماشای آب های سپید تنها دغدغه ی روزگار پیشا چهل سالگی ام بود.
میبینی که ادمیزاد هزار سالش هم باشد اندرخم راه های نرفته و گفتمان تنهایی ست.
میبینی که نبودنت هم نمیشود چیزی از تو را در دلم و این قلب که بیادت میتپد کم کند.
میبینی که میشود چهل ساله بود و بازم از روزگار خوشی هایی که میزد زیر دلم نوشت .
از این پا و آن پا شدن در سرمای اوایل بهمن ماه سر در بازارچه ی کتاب تا کی آمده باشی دستم توی دستت، فقط بیست و چند سالم باشد.
همه اش میشود این
از همان صبح که آن دو لقمه ی زورکی را خوردم دیگر چیزی راه گلویم را اشاره نکرد. من را بزک کرده اند و گذاشته اند وسط سالن تا هرکس که میرود و میآید با دیدنم قدری تامل کند و زیر لب یا در گوشی به بغل دستی اش چیزهایی بگوید که من نمیدانم. اما خب چیزهای بدی هم نباشد. حالا اینکه از کجا میدانم چیزهای بدی نباشد هم توجیه منطقی ندارم جز اینکه حس میکنم بد نباشد. شاید از برق چشمهای آدمها. برق چشمها را چطور میشود دید. این کار تخصص من است. من بوی آدمها را میفهمم. من چشم آدمها را میخوانم. میتوانم بگویم همین حالا دخترکی که منتظر نشسته برای مانیکور ناخن هایش، دلش یک لاک جیغ میخواهد عینهو من.
همیشه دلم میخواست همه ی ملحقاتم قرمز باشد روز عروسی. از ناخن ها تا رژلب و دسته گلم. رژ لب که مراسم شروع نشده پاک از دست رفت. ناخن ها کنده شد و گل ها پر پر، پاشنه ی کفش شکست و موها کج شد رفت توی هوا یک طور ضایع ایستاد، باری یک عروس به تمام معنا زهوار رفته تا ته مراسم.
نشسته ام مثل شاهزاده ها روی کاناپه ی مخملی بنفش سالن. نگاهم ماسیده روی صفحه ی ساعت که ببینم آن مرد کی میآید ؟ آن مرد چرا دیر کرده است ؟ آیا قرار نیست پیدایش شود حالا که تمام عروس های شهر را راهی خانه های بخت کرده اند و از بخت من، تنها عروس وامانده در سالن من بودم که هنوز منتظرم. سالن را از سر تا به انتها با پاشنه های تخ تخی ام بالا و پایین میروم و این وسط لبم را و رژ لبم را هم از سرنمیدانم چه میخورم به عادت دیرین تا ثریا خانم مدام یادآوری ام کند که خسته شده است از بس برایم ماتیک مالیده است روی لبهام.
یک لحظه چشمم میافتد به دخترک باریک اندامی که عریانی شانه های استخوانی اش عجیب به چشمش میآید. پف دامنش را ورانداز میکند و با خودش فکر میکند راستی دارم به کجا میروم ؟ توی آینه بطرز فصیحی گریخته از آینه ها و بازمانده از رویاهای دور، خودش را میکاود که از شکاف کبود شانه های درد، تمام تنش سرود رسوایی در تابستان این شب تماما مسخ را میخواند .
باور نمیکند که این خودش باشد که سوار بر کفش های تخ تخی میخواهد برود ستاره های آسمان دل مردی را کشف کند که با ماه بیگانگی مختصر دارد. قمار عاشقانه ی قشنگی ست برای من که دوسرش ختم میشود به بیخوابی و قرار بی قراری که حل نمیشود در آسایش مستعار خنده هایی منحصرا از آن ِمن...
آن مرد خیال آمدن ندارد، چندباری تماس میگیرم و فیلمبردار برای بار چهلم جای آن مرد که نمیدانم کجا گیر کرده و نمیرسد جواب میدهد که داریم میآییم نگران نباش و تلقی قطع میکند به امان خدا. انگار نه انگار که برای خودمان برنامه چیده بودیم که توی گرمای جانفرسای اینهمه تابستان، دیگر باغ نرویم بجایش برویم همان آتلیه محقر چند تا عکس دونفره بگیریم به یادگار. دنیا پیش چشمهام دیر میکند و مرد همچنان خیال رسیدن ندارد.
جزمن و ثریا خانم کسی در سالن نیست. مچل و دمغ لمیده ایم روی کاناپه و من به باریکای دستها و کفشهای سفیدم نگاه میکنم و ثریا تلفن همراهش را بالا و پایین میکند که بیهوا زنگ درصدا میکند. ثریا به لهجه ی آفتاب میگوید که شوهرت همین حالا رسیده است.
مرد را میبینم توی کت و شلوار اورسایزی که به تنش دارد زار میزند و دسته ی شکسته ی عینکش روی صورتش تمام من را وا میدهد به اضطرار. فیلمبردار میگوید دعوا باشد برای خودتان که تنها شدید فعلا فقط بغل.
سوار ماشین قراضه امان میشویم و من منتظرم تا او به حرف بیاید. از هردری میگوید جز آن چه من حالا ازو انتظار شنیدن دارم. هوا تاریک است و فیلم بردار دست از سرمان برداشته است که دهان به اعترافات سهمگین باز میشود. از این قرار که کت و شلوار ابتیاع شده طی یک فرایند عجیب گم شده و او به اجبار اینها را از برادرش قرض گرفته و علت تاخیر دقیقا همین بوده و دسته ی عینک را عموزاده اش وقت جابجایی وسایل زیر پا شکانده است و اینکه جای نگرانی نیست زنگ زده اند گفته اند کت و شلوار پیدا شده و توی راه است و قرار است قبل از وارد شدن به سالن یک جایی توی بیابان خدا لباس ها را عوض کند.
دلم میخواهد صورتم را با هرچه هست و نیستش را بگیرم توی دستهام و مثل بچه ها زار زار عر بزنم اما بجایش چندباری نفس عمیق میکشم و به چند سال بعدمان فکر میکنم به داستان عروسی امان به اینکه بعدها آیا همچنان از بیاد آوردن اتفاقات عجیب این شب باز هم به خنده میافتم ؟
دسته گل گنده ی رزهای قرمز را با آن برگ های پهن سبز بیقواره ی دورتا دورش میگذارم توی دامنم و به تاریکی جاده ی پیشارویمان زل میزنم. ضبط مانند همیشه ساکت است و دست من توی دست تو روی دنده ی دویست شش قراضه قرار بر مدار همیشه بودن، ساز زندگی مینوازد.
قرار است صبحانه ی مختصری بزنم توی رگ. قرار است مانند همیشه، هیچ وقت خدا زیاده روی نکنم. لقمه ی کوچکی بردار دارم و وقت خورن به چیزهای خوب فکر کنم تا درد های مزمن توی سینه ام کار دستم ندهد تمام این روز و شب پیش رو را. قرار است دلم هری نریزد کف پایم، نفسم بند نیاید . قلبم توی سینه ام پرپر نزند. قرار است اگر قشنگ ترین عروس شهر هم نشوم دست کم برای تو قشنگ ترین باشم. قرار است خودم باشم شاید هم کمی بیشتر از همیشه ی معمول. خود خودم باشم.
مادر برایم لقمه های کوچک کره و مربا گذاشته توی ظرف. خیال میکند میتوانم همه اشان را بروم بالا. نمیداند توی دلم چطور دارند رخت میشورند. مگر قرار نبود دلم هری نریزد کف پام؟ این هم باید میدانستم که خیلی چیزها خیلی وقت ها بسیار ساده تر آنچه بنظر میرسند به سراغ آدمیزاد میآیند و چیزی باقی نمیگذارند وقتی که تمام بودنش را می بلعند توی خودشان مثل ترس، اضطرار، بی قراری ....
کنار مادر روی صندلی مینشینم و با هر مکافاتی شده یک لقمه را زیر سایه ی سنگین نگاه پدرم میدهم پایین. هوا کاملا روشن است و صبح شهری که موطنم نیست بیشتر از همیشه تابستانی ست.آن طرف پشت پنجره ها آفتاب دارد داغ میریزد بر سر شهر و من هنوز اندرخم همان یک لقمه صبحانه ی مکروهم.
هرچه هست و نیست را که فکر میکنم لازم است جمع میکنم میریزم توی کوله ام. تلفن همراهم. شارژر و قرص اهنم. مادرم دارد برایم قرآن میخواند و توی صورتم فوت میکند. کنارش پدرم ایستاده دم در و چیزی نمیگوید . توی چشمهاش انگار یک مشت یخ پاشیده اند و حرف، راه دهان را نمیداند. چشمهاش انگار به لهجه ای غریب چیزی میگویند که من سر در نمیآورم . مادرم را خیلی محکم بغل میکنم، پر میشوم از عطر یاسی که خودم برای تولدش خریده بودم. پدرم را میبوسم و دست توی دست همسرم میروم سوار ماشین میشوم. توی آینه ی ماشین من چقدر شبیه خودم میشوم همین اول صبح، دختری با لب های پریده رنگ و صورتی که خون نمی دود در رگ هایش . احساس کرختی مزمنی از پاهام بالا میآید میرسد به کتف چپم. چرا دستهایم مدام میلرزند؟ من وسط اینهمه بیابان برهوت دست توی دست این مرد که تویی توی ماشین، اول صبحی با این شتاب دارم کجا میروم؟
نه ضبط روشن است نه قرار است روشن شود که چیزی برایمان بخواند از هایده مثلا . ما که چیزی نمیگوییم، مسطور راه و مستور حرفی، تنها، سوار بر منظومه ی مرکبی که جهان سایه ها را در میشکند، برهوت بیابان های اطراف را پشت سر میگذاریم که دیگر چیزی به مقصد نمیماند. چشمهایش افتاده بر کف جاده و هیچ چیز را بر نمیبتابد. دستم توی دستش به عادت مرسوم، روی دنده ی یک دویست و شش زپرتی ست. دستم گوله برفی ست در آفتاب تموز، کوچک و کوچک و بازهم کوچک ...
نمیدانم شاید کمی ترسیده ام. از قرار اینهمه دلدادگی برای مردی که در موطنی غریب و بسیار دور، دوست داشتنش را، فکر کردنش را و تمام بود و نبودش را دوست میدارم. دلم میخواهد چشم از جاده بردارد برای یک آن هم شده من را ببیند و چیزی بگوید که انقیاد آتش دلم باشد. التهابی گنگ که جز گزاره ی سکوت چیزی دیگر برنمیتابد. ماشین دارد تند مرا میبرد به سالن خوشگلی کنون. چقدر دور و چه نزدیک اینجا کنار تو، دنیا انباشته از آفتاب های همیشه صلات ظهر. باد موهای تازه شسته ی دم صبحم را پر میدهد هوا.زمان، سرمیخورد در دو چشم سیاه مردی که کنار من بی صدا پرمیشود از حلقه های اشک همان وقت است که دستم را بیشتر از همیشه میفشارد. میگوید کاش مادرم هم بود ...
صدایش مثل دستهای همین حالای من میلرزد. دستش را به مهری بیشتر، میفشارم. میخواهم چیزی بگویم ....
مینشینم به قرار صنلی همیشه خالی کنج دیوار، راستی چرا همیشه این صندلی خالیست ؟ انگار تمام دنیا یک تنه ایستاده برای آنکه این صندلی فلزی بی قواره برای من خلوت باقی بماند. بی هیچ شتاب راهم را به صندلی کج میکنم . چند نفری بیشتر نیستیم . باد پنکه نه گرم است و نه سرد. محزن آب سرد کن خالی ست. یکی از منشی ها عوض شده اما بطرز غریبی شبیه منشی قبلی ست یحتمل خواهرش باشد، همسرم بیرون در مانند من منتظر است نه مثل من روی صندلی فلزی همیشه خالی برای من ، روی پله های طبقه ی پنجم، منتظر تلفن مهندس فلانی برای معرفی چند سهم تک توی بازار سرمایه . شاید مثل بیشتر وقتها ایستاده کنار پنجره ی باز و دارد یک ریز با تلفن همراهش حرف میزند با محمود، با یحیا با حوصله و سعه صدر همانطور که از طبقه پنجم ایستاده به تماشای ویراژ ماشین ها و ازدحام فراگیر خیابان، دارد نحوه ی ثبت نام سجام را برای بار هزارم توضیح میدهد. ده سال است که کارش همین است گاهی شبها با همان هندزفری توی گوش هاش خواب میرود . همان وقت من هدفون ها را برمیدارم زیر سرش بالش کوچکی میگذارم و فکر میکنم در دنیای او ساعت چند است واقعا ؟
منتظر نشسته ام و در اتاق دکتر هرزچندی باز و بسته میشود و دختران جوان چیتان پیتان میروند و میآیند. حس میکنم قلبم توی سینه دیگر یارای تپیدن نیست. در دیالکتیک تنهایی ام هم چیزی برای تسلای خاطر ندارم. با خودم قهرمیکنم، آشتی میکنم. از خودم دور میشوم به خودم نزدیک میشوم، خودم را بغل میکنم . دستهایم را مینوازم.
خانم منشی بعد از یک مدت طولانی که میگذرد من را با فامیلی خودم صدا میزند. کله ام پرت میشود توی هوا، زمین زیر پاهایم کج میشود و نمیدانم چطور از میان ردیف صندلی ها خودم را به میز خانم منشی برسانم. چقدر عینکش را دوست دارم چه قاب بزرگی هم دارد، تمام مهره های بند عینکش رنگیست چقدر قشنگ است، خانم منشی سرش را بالا میگیرد موهای بلوند مخملی اش پیشانی اش را اریب رفته تا روی ابروهاش، رژ لب سرخ آبی اش ... دیگر کی را سراغ دارم این روزها رژ سرخ آبی جیغ بزند؟ میگوید پشت در اتاق بایست مریض که آمد برو .
پشت در اتاق ایستاده ام. پشت در جهانی از نمیدانم چه. زمین زیر پایم خالی ست. تورم کف دستهایم هرلحظه دردناک تر میشود. دستهایم از تورم و درد و خارش خیک باد میشوند، قلبم توی سینه ام جا نمیشود که یکهو دختری با موهای آلبالویی در را باز میکند. خانم شیر دل دستیار دکترصدایم میکند که بروم داخل .
شیردل دارد با آقای دکتر مشورت میکند. پنجره ی اتاق باز است و هرزچندی نسیم خوب و خنکی پرده های کرکره ای چوبی را تکان میدهد. میشینم روی کاناپه ی روبروی میز دکتر، و او در جایگاه خدایگان دارد نامه ی اعمالم را بررسی میکند. توی دلم رستاخیر پوچی ست همین حالا. دارم صدای جیغ عصرگاه دوشنبه را میشنوم . چقدر وامانده ام از زندگی، نمیتوانم یک پام را بیاندازم روی آن یکی و صبوری کنم . پایم آونگ ساعت تردید است دراینهمه فضاحتی که منتشر میشود بر من. چقدر ویرانم . چرا خارش دستهایم آرام نمیگیرد. چقدر دور مانده ام از سالهای دویدن در بیست و دو سالگی خیابانهای متروک با آن کتانی های آبی بندار زهوار رفته نه مثل حالا .
میپرسم خیر است؟ میگوید داروهات را ادامه بده هنوز کلی راه مانده دخترک چهل ساله.
میگویم من بچه نمیخواهم اصلا فقط میخواهم این درد الکن برود پی کارش از تن من .
میگوید من پیامبرم آیا؟ معجزه میدانم؟
در دلم هزار انار ترک خورده میترکد. در گلوگاه، بغضی بغرنج خنج میزند به تکرار و گریه میکنم در بیصدایی مطلق. دکتر میگوید قوی باشی که ضرر نمیکنی چهل ساله خانم !
سرم را تکان میدهم که تو چه میدانی وزن درد را برشانه های نحیف این چهل ساله ی تماما منتظر .
کف دستهایم دیگر نمیسوزد اما تورم دستهایم همچنان باقی ست. میگویم خسته شدم .
دلجویانه میگوید برای خودت مهم نیستی که زود خوب شوی ؟
به همسرم فکر میکنم که قرار است تمام راه را تا خانه ی مشجردزاشیب با من توی ماشین با شیشه های بالاکشیده گریه کند .
به اتاق خالی کنار اتاق خوابمان که دیوارهایش پر است از خالی عروسک و ماشین و اسباب بازی و کاغذ رنگی.
دستم را میگذارم روی شکمم چقدر پر از خالی ام ...ابری مکدر تمام دامنم را تر میکند. شیر دل میگوید میگذارم برای بیست و هفتم سه ماه دیگر که تو باز هم بیایی
که من باز هم بیایم و به من بگویند چقدر پرم از خالی ...