/
مث دیدن یه فیل تو تاریکی

از همان صبح که آن دو لقمه ی زورکی را خوردم دیگر چیزی راه گلویم را اشاره نکرد. من را بزک کرده اند و گذاشته اند وسط سالن تا هرکس که میرود و میآید با دیدنم قدری تامل کند و زیر لب یا در گوشی به بغل دستی اش چیزهایی بگوید که من نمیدانم. اما خب چیزهای بدی هم نباشد. حالا اینکه از کجا میدانم چیزهای بدی نباشد هم توجیه منطقی ندارم جز اینکه حس میکنم بد نباشد. شاید از برق چشمهای آدمها. برق چشمها را چطور میشود دید. این کار تخصص من است. من بوی آدمها را میفهمم. من چشم آدمها را میخوانم. میتوانم بگویم همین حالا دخترکی که منتظر نشسته برای مانیکور ناخن هایش، دلش یک لاک جیغ میخواهد عینهو من.

همیشه دلم میخواست همه ی ملحقاتم قرمز باشد روز عروسی. از ناخن ها تا رژلب و دسته گلم. رژ لب که مراسم شروع نشده پاک از دست رفت. ناخن ها کنده شد و گل ها پر پر، پاشنه ی کفش شکست و موها کج شد رفت توی هوا یک طور ضایع ایستاد، باری یک عروس به تمام معنا زهوار رفته تا ته مراسم.

نشسته ام مثل شاهزاده ها روی کاناپه ی مخملی بنفش سالن. نگاهم ماسیده روی صفحه ی ساعت که ببینم آن مرد کی میآید ؟ آن مرد چرا دیر کرده است ؟ آیا قرار نیست پیدایش شود حالا که تمام عروس های شهر را راهی خانه های بخت کرده اند و از بخت من، تنها عروس وامانده در سالن من بودم که هنوز منتظرم. سالن را از سر تا به انتها با پاشنه های تخ تخی ام بالا و پایین میروم و این وسط لبم را و رژ لبم را هم از سرنمیدانم چه میخورم به عادت دیرین تا ثریا خانم مدام یادآوری ام کند که خسته شده است از بس برایم ماتیک مالیده است روی لبهام.

یک لحظه چشمم میافتد به دخترک باریک اندامی که عریانی شانه های استخوانی اش عجیب به چشمش میآید. پف دامنش را ورانداز میکند و با خودش فکر میکند راستی دارم به کجا میروم ؟ توی آینه بطرز فصیحی گریخته از آینه ها و بازمانده از رویاهای دور، خودش را میکاود که از شکاف کبود شانه های درد، تمام تنش سرود رسوایی در تابستان این شب تماما مسخ را میخواند .

باور نمیکند که این خودش باشد که سوار بر کفش های تخ تخی میخواهد برود ستاره های آسمان دل مردی را کشف کند که با ماه بیگانگی مختصر دارد. قمار عاشقانه ی قشنگی ست برای من که دوسرش ختم میشود به  بیخوابی و قرار بی قراری که حل نمیشود در آسایش مستعار خنده هایی منحصرا از آن ِمن...

آن مرد خیال آمدن ندارد، چندباری تماس میگیرم و فیلمبردار برای بار چهلم جای آن مرد که نمیدانم کجا گیر کرده و نمیرسد جواب میدهد که داریم میآییم نگران نباش و تلقی قطع میکند به امان خدا. انگار نه انگار که برای خودمان برنامه چیده بودیم که توی گرمای جانفرسای اینهمه تابستان، دیگر باغ نرویم بجایش برویم همان آتلیه محقر چند تا عکس دونفره بگیریم به یادگار. دنیا پیش چشمهام دیر میکند و مرد همچنان خیال رسیدن ندارد.

جزمن و ثریا خانم کسی در سالن نیست. مچل و دمغ لمیده ایم روی کاناپه و من به باریکای دستها و کفشهای سفیدم نگاه میکنم و ثریا تلفن همراهش را بالا و پایین میکند که بیهوا زنگ درصدا میکند. ثریا به لهجه ی آفتاب میگوید که شوهرت همین حالا رسیده است.

مرد را میبینم توی کت و شلوار اورسایزی که به تنش دارد زار میزند و دسته ی شکسته ی عینکش روی صورتش تمام من را وا میدهد به اضطرار. فیلمبردار میگوید دعوا باشد برای خودتان که تنها شدید فعلا فقط بغل.

سوار ماشین قراضه امان میشویم و من منتظرم تا او به حرف بیاید. از هردری میگوید جز آن چه من حالا ازو انتظار شنیدن دارم. هوا تاریک است و فیلم بردار دست از سرمان برداشته است که دهان به اعترافات سهمگین باز میشود. از این قرار که کت و شلوار ابتیاع شده طی یک فرایند عجیب گم شده و او به اجبار اینها را از برادرش قرض گرفته و علت تاخیر دقیقا همین بوده و دسته ی عینک را عموزاده اش وقت جابجایی وسایل زیر پا شکانده است و اینکه جای نگرانی نیست زنگ زده اند گفته اند کت و شلوار پیدا شده و توی راه است و قرار است قبل از وارد شدن به سالن یک جایی توی بیابان خدا لباس ها را عوض کند.

دلم میخواهد صورتم را با هرچه هست و نیستش را بگیرم توی دستهام و مثل بچه ها زار زار عر بزنم اما بجایش چندباری نفس عمیق میکشم و به چند سال بعدمان فکر میکنم به داستان عروسی امان به اینکه بعدها آیا همچنان از بیاد آوردن اتفاقات عجیب این شب باز هم به خنده میافتم ؟

دسته گل گنده ی رزهای قرمز را با آن برگ های پهن سبز بیقواره ی دورتا دورش میگذارم توی دامنم و به تاریکی جاده ی پیشارویمان زل میزنم. ضبط مانند همیشه ساکت است و دست من توی دست تو روی دنده ی دویست شش قراضه قرار بر مدار همیشه بودن، ساز زندگی مینوازد.

+  بیست و دوم تیر ۱۴۰۰    بلانش  |