/
مث دیدن یه فیل تو تاریکی

🌕

 

 

 

پرده های زرد و نارنجی را که کنار میزنم، تمام آشپزخانه ام غرق نور میشود. روی پشت بام خانه ی روبرو کارگرها در تدارک ایزوگام هستند. آب در کتری شیشه ای خوشگلم توی نور آبی ملایمی دارد قل میخورد. میتوانم عکس خودم را روی سنگ های کف آشپزخانه ببینم بس که سابیدم و شستم و سینک که به برکت دامستوس سبز و سیف کرمی دارد برق میزند همین حالا که دستهایم دوباره به خارش افتاده. در یخچال را که باز میکنم قند توی دلم آب میشود ازینهمه نظم ریخته در چیدمان اسباب داخلش. با خودم فکر میکنم خب؟ دو روز دیگر مثلا اگر بچه ای بیاید و این نظم بسامان را برهم زند آیا بازهم توان تحمل و کیفوری دارم؟ بعد هی به خودم میگویم آدمیزاد که با بچه ی خودش این حرفها را ندارد .... اما تهش یک نه ی بزرگ دست میساید به گلوگاهم و با یک حساب سرانگشتی میرسم به آنکه خداوندگارا!  تحمل دیدن این رنج را ندارم که دیوار ها خط خطی شده باشد یا جای پنجه های کوچک چرب و رنگی روی قالی و مبل ها چشمنوازی کند، و فی الفور خودم را توی دادگاه سر پایی ام متهم میکنم|، سرزنش میکنم برای این فکرها...

چای تازه دم را میریزم توی لیوان براق بلوری ام و فکر میکنم چقدر عادت کرده ام به این تنهایی و سکوت و قرار پر سامان این ضیافت بزرگ برای نبودن هایی که نیست نمیشود که باشد نمیتواند که باشد و آخرش میرود که ....

+  سی و یکم خرداد ۱۴۰۰    بلانش  |