کسی جز من نمیداند این ساعت که نشسته ام پشت میز در تقلای نوشتنم، دارم چه گوش میدهم. چیزی شبیه یک عهد میان من و ساعت دلتنگی برای روزهایی که فکر کردن به تو در تماشای آب های سپید تنها دغدغه ی روزگار پیشا چهل سالگی ام بود.
میبینی که ادمیزاد هزار سالش هم باشد اندرخم راه های نرفته و گفتمان تنهایی ست.
میبینی که نبودنت هم نمیشود چیزی از تو را در دلم و این قلب که بیادت میتپد کم کند.
میبینی که میشود چهل ساله بود و بازم از روزگار خوشی هایی که میزد زیر دلم نوشت .
از این پا و آن پا شدن در سرمای اوایل بهمن ماه سر در بازارچه ی کتاب تا کی آمده باشی دستم توی دستت، فقط بیست و چند سالم باشد.
همه اش میشود این