/
مث دیدن یه فیل تو تاریکی

قرار است صبحانه ی مختصری بزنم توی رگ. قرار است مانند همیشه، هیچ وقت خدا زیاده روی نکنم. لقمه ی کوچکی بردار دارم و وقت خورن به چیزهای خوب فکر کنم تا درد های مزمن توی سینه ام کار دستم ندهد تمام این روز و شب پیش رو را. قرار است دلم هری نریزد کف پایم، نفسم بند نیاید . قلبم توی سینه ام پرپر نزند. قرار است اگر قشنگ ترین عروس شهر هم نشوم دست کم برای تو قشنگ ترین باشم. قرار است خودم باشم شاید هم کمی بیشتر از همیشه ی معمول. خود خودم باشم.

مادر برایم لقمه های کوچک کره و مربا گذاشته توی ظرف. خیال میکند میتوانم همه اشان را بروم بالا. نمیداند توی دلم چطور دارند رخت میشورند. مگر قرار نبود دلم هری نریزد کف پام؟ این هم باید میدانستم که خیلی چیزها خیلی وقت ها بسیار ساده تر آنچه بنظر میرسند به سراغ آدمیزاد میآیند و چیزی باقی نمیگذارند وقتی که تمام بودنش را می بلعند توی خودشان مثل ترس، اضطرار، بی قراری ....

کنار مادر روی صندلی مینشینم و با هر مکافاتی شده یک لقمه را زیر سایه ی سنگین نگاه پدرم میدهم پایین. هوا کاملا روشن است و صبح شهری که موطنم نیست بیشتر از همیشه تابستانی ست.آن طرف پشت پنجره ها آفتاب دارد داغ میریزد بر سر شهر و من هنوز اندرخم همان یک لقمه صبحانه ی مکروهم.

هرچه هست و نیست را که فکر میکنم لازم است جمع میکنم میریزم توی کوله ام. تلفن همراهم. شارژر و قرص اهنم. مادرم دارد برایم قرآن میخواند و توی صورتم فوت میکند. کنارش پدرم ایستاده دم در و چیزی نمیگوید . توی چشمهاش انگار یک مشت یخ پاشیده اند و حرف، راه دهان را نمیداند. چشمهاش انگار به لهجه ای غریب چیزی میگویند که من سر در نمیآورم . مادرم را خیلی محکم بغل میکنم، پر میشوم از عطر یاسی که خودم برای تولدش خریده بودم. پدرم را میبوسم و دست توی دست همسرم میروم سوار ماشین میشوم. توی آینه ی ماشین من چقدر شبیه خودم میشوم همین اول صبح، دختری با لب های پریده رنگ و صورتی که خون نمی دود در رگ هایش . احساس کرختی مزمنی از پاهام بالا میآید میرسد به کتف چپم. چرا دستهایم مدام میلرزند؟ من وسط اینهمه بیابان برهوت دست توی دست این مرد که تویی توی ماشین، اول صبحی با این شتاب دارم کجا میروم؟

نه ضبط روشن است نه قرار است روشن شود که چیزی برایمان بخواند از هایده مثلا . ما که چیزی نمیگوییم، مسطور راه و مستور حرفی، تنها، سوار بر منظومه ی مرکبی که جهان سایه ها را در میشکند، برهوت بیابان های اطراف را پشت سر میگذاریم که دیگر چیزی به مقصد نمیماند. چشمهایش افتاده بر کف جاده و هیچ چیز را بر نمیبتابد. دستم توی دستش به عادت مرسوم، روی دنده ی یک دویست و شش زپرتی ست. دستم گوله برفی ست در آفتاب تموز، کوچک و کوچک و بازهم کوچک ...

نمیدانم شاید کمی ترسیده ام. از قرار اینهمه دلدادگی برای مردی که در موطنی غریب و بسیار دور، دوست داشتنش را، فکر کردنش را و تمام بود و نبودش را دوست میدارم. دلم میخواهد چشم از جاده بردارد برای یک آن هم شده من را ببیند و چیزی بگوید که انقیاد آتش دلم باشد. التهابی گنگ که جز گزاره ی سکوت چیزی دیگر برنمیتابد. ماشین دارد تند مرا میبرد به سالن خوشگلی کنون. چقدر دور و چه نزدیک اینجا کنار تو، دنیا انباشته از آفتاب های همیشه صلات ظهر. باد موهای تازه شسته ی دم صبحم را پر میدهد هوا.زمان، سرمیخورد در دو چشم سیاه مردی که کنار من بی صدا پرمیشود از حلقه های اشک همان وقت است که دستم را بیشتر از همیشه میفشارد. میگوید کاش مادرم هم بود ...

صدایش مثل دستهای همین حالای من میلرزد. دستش را به مهری بیشتر، میفشارم. میخواهم چیزی بگویم ....

 

 

+  بیست و یکم تیر ۱۴۰۰    بلانش  |