کسی نمیداند توی جیب هام فقط به اندازه ی یک بلیط اتوبوس پول دارم با اینحال دلم نمیخواهد دعوت شراره دَرَشتی را رد کنم. سینه ام، همین حالا چراغانی خاطره هاست. در واگویه ای مهمل به خودم میگویم درستش میکنم. نمیدانم چطوراما یک جوری درستش میکنم.
دلم میخواد هرطور که شده آن صندلی روبرو از آن من باشد. همان صندلی زیر تابلوی نقاشی رخ دیوانه ی زنی که در بی قیدی مطلق گیلاسی آبی توی دست دارد و من میترسم نکند بیهوا همه اش تمام مرا همان جا سرریز کند. یک آبستره بی کیفیت غرق در سایه ی بلندِ آبی ها.
دلم میخواهد آن صندلی کهنه ی زهوار در رفته جایی برای نشستن من باشد روبروی کسی که پر است از جهان بیست و دو سالگی هام.
همان صندلی که برای من درست روبروی احوال" او "تعبیه شده آن گوشه ی دنیا.
از بین تمام آدمهای دور تا دور دو میز متصل بهم، من فقط یکی شراره درشتی را میشناسم و یکی هم "او" را.
حرف، راه دهانم را گم کرده و خُرد و معلق در امتداد سکوتی حایل، انکار میشوم از درون. دست هام در جهان خالی جییب هام هیچ میکاوند و چشم هام که میلرزند در انبوه سترگ شانه هاش.
شراره سرش را نزدیک میآورد و در گوشم به نجوا میگوید :
" من به اندازه ی هردومان تو جیبم پول دارم "
خودم را روی صندلی تاب میدهم. میخواهم از سر اضطرار و شرمساری چیزی بگویم اما نمیتوانم. خون میدود توی صورتم و دستهام خیس خیس میشوند. برمیگردم و کیفم را که آویزان به پشتی صندلیست برمیدارم و میخواهم بلند شوم که پرواز کتابی را از آنسوی میز به سمت خودم میبینم. او میگوید :
" بشین و بلند برایمان کوردلیا* را بخوان "