هرچه فکر میکنم یادم نمیآید آن روز کتانی های آبی پاره ام را پوشیده بودم یا سفید های بند دار چرک، نمیدانم. هرچه بود آسمان کیپ تا کیپ ابر اندود بود و با اینهمه خبری از باران نبود. باد با یادهایم غرابت غریبی داشت، باد که میآمد تکه ای از یادهایم را در میدان کتابی با خود میبرد نمیدانم کجا، اما خوب خاطرم هست تمام میدن کتابی تا ارسباران را مثل سگ برای تماشای تئاتر یک کاپیتان لاقید چطور دویده بودم و آنوقتها سنگلج نبود که مرا بیشتر از همیشه به تو نزدیک کند. چقدر خوشبخت بودم حتا در طعم باران های نبارید اتفاقی نبود مگر آرامِ زندگی من با حضور کسی که دیر میآمد و زود میرفت .
خوشبختی توی چشمهایم پر میزد و با من تمام خیابان ها را راه میرفت و شادی غریبی، سیب گلویم را میفشرد و از فرط بی پروایی زبانم را دچار لکنت میکرد . همه اش تو بودی و یک تابلوی نقاشی بزرگ پر از نقش دستهای ما دو تا .
چه بیست و دو سالگی پر رنگی و حالا در آستانه ی چهل سالگی از میان تمام رنگ ها گذشته ام و امروز به خانه رسیده ام ...