دردی عجیب از نوک انگشت های پام راه میبرد به منتهی الیه شانه هام آنجا که جهان نشسته به انتظار برای احیای روشنا و امید حیات در تنم و نقب میزند در دلم مادامی که تمام شب را توی اتاق دور بزنم تا از فرط خستگی و رنج خواب برسد به چشم هایم بی آنکه مسکن بخورم.
فکر میکنم چقدر میتوان صبوری کرد و با مداد رنگی ها سر گرم بود ؟ کلوچه پخت و پاییز از حیاط خانه شست؟ دستهای مهربان تو را گرفت و بازهم دلتنگ حضور نشد؟
چهل سالگی را انداخته اند توی بغلم و هول داده اند مرا به هزارتوی تنهاییِ پر از آبی رویاها.
من اما دیگر آدم ِ رویا نیستم یا رویا دیگر سراغی از من نمیستاند؟
فکر میکنم دنیا جای قشنگ تری بود اگر بهشت و جهنمی در کار نباشد. اگر خدای آسمانها خدای کشتار و رنج و اندوه نباشد.