از پنجره ی اتاق، تمام کوچه نشسته است به پاییزان چنارستان نیمه عریان کنار جوی آب. روی نوک پاهام به اصرار ایستاده ام به تماشای شهر ، حالی که دستهایم پناه چانه ام شده و دکمه های ژاکت سفیدم را تا انتها کیپ بسته ام، گاهی خنکای مطبوع نسیمی برگریزان، گاهی اهنگ تنهایی ِ عبور عابران بروی خیابان مفروش ِبرگ های رنگ رنگ گاهی دست توی جیب یا حتا دست توی دست.
-باید برای کارون نامه ای بنویسم
پشت میز کارن نشسته است به نوشتن، گاهی خیره میشود به گلدان خالی روی طاقچه ی شومینه گاهی بلند، نفس عمیقی میکشد و گاهی هم تند بنا میکند به نوشتن چیزهایی که من نمیدانم.
راستش فکر میکنم اینجا اخر دنیاست. درست همان نقطه از جهان که او با پتویی گرم بروی طاقت سترگ شانه هایش، مشغول نوشتن یا تماشاست. فکر میکنم این کوتاه ترین پاییز تمام این سالهاست.
دلم میخواهد تو برای پشت آن میز نشستن در این اتاق و با من بودن، هزار پاییز و زمستان کم بیاوری و ما آنقدر روی برگ ها و برفها بدویم تا مرگ را به غلط کردن بیاندازیم.
" پاییز از فراز کوچه و خیابان و شهر و خانه به قلب کسی راه برده که شکوه شکست شادی در سطرهایش تصویری شایع از تشییع حضورش است.
و من درست در اتاق کار کارن روبروی شومینه ی خاموش، پشت میز کار پدر مشغول مردن برای تو هستم تا یک روز که تو امده باشی و سرم را مثل بچگی توی دامنت گرفته باشی و دلت تنگ باشد ازینهمه قصور حضور تا یک روز که بیایی و سوار بر دوچرخه های کودکی، پاییز حیاط دفتر را در اقامت یک شادمانی بی دریغ دور بزنیم. چقدر برایت بنویسم که تو باز آمده باشی؟
کاش دلت برایم تنگ بشود و به محض خواندم به دیدنم بیایی
کاوه "
سرش را میگذارد روی میز و با صدایی آمده از ته گلو میگوید بچه پدسسگ گورتو گم کن ازینجا .
.