/
مث دیدن یه فیل تو تاریکی

بی مکافات جنایتی که در حقم کرد گازش را گرفت و من از او در دورترین نقطه از جهان، آن جا که نور هیچ ستاره ای برای رویت هیچ نشانه ای از حیات پیدا نیست محو میشدم. هرچه در توان داشت بر پدال گاز فیات آبی رنگی که میراث پدرش بود میفشرد تا من جایی خارج از دنیای حضور او قرار بگیرم. کاغذها توی سرمای تازه رسیده ی آبان میلرزید و من ایستاده بودم به تماشای مرگ تدریجی رویایی که انگار از آن من هم بود و هم نه .

دماغم اویزان و ژاکتم کفاف سرما نمیداد و باد بر کرختی دست هایم شلاق میبارید. دم دمای غروب بود و خورشید هنوز نرسیده به کف خیابان سرتاسر سرخ. چیزی غریب از ته دلم، خیز برداشت و حوالی چشمهام، مانند حادثه ای عجیب، لا به لا تکثیر شد. دلم میخواست پاهام مرا از میدان مینا تا خود خیابان ملک بدوند. دلم میخواست با تمام کاغذهای توی بغلم برای خودم بادبادکی میساختم و توی شلاق بادهای بادی به هرجهت از هرسو سراغ پر نور ترین و درخشان ترین ستاره ی منظومه ی شمسی را میگرفتم، دلم میخواست شباهنگ من بودم.

به خودم که آمدم دیدم نشسته ام روی نیمکت چوبی پارک کوچک ارسباران. ساندویچ پنیری که مامان برایم از صبح توی کیفم جا داده بود را برداشتم و با اولین گاز، فکر کردم چقدر سیرم ازین خیابان که از گام هایم عقب مانده، عطرکاج های افراشته در انبوه مدام قار قار کلاغ ها چقدر شبیه قصه ی دخترکی ست که انگار بر بام جهان نشسته و دارد ونه گات میخواند گاهی میخندد و گاهی ....

ماشین ها آرام میرفتند تا در پیچ تند پل ناپدید شوند و من نشسته بودم روی نیمکت چوبی پارک و غروب ساندویچ پنیر و گردویم را با گربه های ولگرد خیابان جلفا قسمت میکردم. دست نوشته ها زیر کوله ی پاره ام هنوز در باد میجنبید و من فکر کردم آیا میشود برنادت آهنگ حیات بر صحنه ای پر از تماشاگر بنوازد با حضور من ؟ آیا آن سوارِ مرکب آبی رنگ من را برای نقشی که نوشته میپذیرد ؟

ساندویچ پنیر تمام رفته بود و من کاغذها را توی دست دوره میکنم و غلط های تایپی ام را خط میکشم. فکر میکنم چنین عقوبتی برای چنین جنایتی، پایان تکرار است. کاغذها را تنگ میگیرم توی بغلم و توی شلوغی خیبان جلفا راه به زیر پل سد خندان میجویم. کوتاه ترین و خلوت ترین مسیر برای ویرایش متنی که موقع تایپ تماما در عالم رویا میزیستم. رویایی ممنوع...

 

 

+  هجدهم مهر ۱۴۰۰    بلانش  |