/
مث دیدن یه فیل تو تاریکی

اطفاء

 

یک چشمش به آیینه ی بالای سرش، یک دستش به فرمان، آن یکی دنده ای که همیشه باید باشد تا دستی بروی آن بلغزد برای اسودگی خاطر. یک پایش روی گاز، گاهی هم از سر احتیاط روی پدال ترمز، البته گاهی.

- هوی ! سر میبری؟؟؟

خودش را میزند به نشنیدن یا اینکه واقعا نمیشنود، میدان کوچکی را دور میزند پایش روی پدال ترمز، اهسته میلغزد و پشت یک چراغ قرمزمتوقف میشود. شیشه ها را میدهد بالا و ضربان شمارش معکوس چراغ راهنمایی را در بلندای صدایی که میداند فراتر از

حریم مرکبش نمیرود، سمفونی مانفرد چایکوفسکی گوش میدهد. آنوقت نگاهش لحظه ای از آیینه بغل سر میخورد بر هیبت کوچک دختری که تند تند دارد از میان ردیف ماشین های تنگ در تنگ

خودش را به اتفاق ایستگاه چراغ قرمز میرساند. سرش را برمیگرداند کنسول را میدهد بالا دنبال چیزی میگردد به اضطرار. دختربچه که حالا رسیده به حدود ماشین ، دستهای چرک مردش را با ریتمی متناوب همراه دماغش بروی شیشه راننده میمالد و او شانه بالا میاندازد و سرش را تکان میدهد که بیهوا بوق و کرنای ماشین ها بلند میشود، یکی میگوید :

- راه بیافت یابو!

- حیوان !

- ای خاک بر سرت!

خودش را زده به نشنیدن یا نمیشنود واقعا، پشت چراغ سبز میزند بغل، دست هم تکان میدهد برای دخترک و دختر بچه که انگار قند توی دلش آب شده بفهمی نفهمی انگار روی شانه هاش از فرط شادمانی بی حصر دو تا بال بزرگ درآورده است. سمفونی مانفرد چایکوفسکی تمام میشود و صدای کف و دست حضار تمام اتاقک ماشین را سرریز شده. دختر بچه یک لنگه ادامس را انداخته توی دهانش و موقع جویدن لوندی میکند. انگشت کوچکش را توی فر ریز موهاش تاب میدهد و نیشش تا بنا گوش برای خودش میرود که تا ته دنیا را خندیده باشد. شیشه را میدهد پایین صدای کف حضار ساکت میشود و نوبت میرسد به دانوب آبی اشتراوس . اما صدا آنقدر پایین است که به زحمت میتوان چیزی از آن شنید .

- یه چی بده برم برا خودم غذا بگیرم.

سر کوچکش را کج کرده و انگشتهای کوچکش آویزان پنجره ی ماشین شده. از کنسول که نا امید شده، داشبورد را باز میکند و دو تا بطری کوچک رانی هلو و پرتقال میبیند. امان نمیدهد هردو را میدهد دست بچه. چشمهای دخترک برق میزند و بطری ها را در هوا بیمحابا میقاپد.

- کیکم داری؟ از صب هیچی نخوردم

سرش را تکان میدهد و شانه هاش را به نرمی بالا میاندازد .

- پول چی؟ پول داری؟

اینبار سرش را با حدت بیشتری تکان میدهد و ازین بابت بی صدا خنده اش میگیرد .

- زبون نداری مگه کله تکون میدی؟

 

چشمهایش را دوبار تند پشت هم میبندد و باز میکند و بچه ازین بابت میخندد:

- لالی؟!

لبخند میزند و برای مدتی کوتاه خیلی کوتاه توی چشم های درشت میشی دخترک تامل میکند، لبخند از روی لبهاش رنگ میبازد و بی معطلی شیشه را میدهد بالا و برای بچه اهسته دست تکان میدهد و همین که دانوب آبی را بلند میکند؛ چراغ، سبزمیشود و همین که گازش را میگیرد و از او دور میشود تلفن همراهش زنگ میخورد. صفحه نمایشگر را که میبیند دکمه سایلنت را فعال میکند. تلفن را در بی قیدی مطلق میاندازد روی صندلی شاگرد و میکشد به سینه ی بزرگراه همت در آفتاب صلات ظهری جانفرسا. اشک ها امانش نمیدهند.

 

 

 

مادام بتی

+  بیست و دوم آذر ۱۴۰۰    بلانش  |