از عصرگاه اتاقی که پنجره ای بلند به جانب دیوار حیاط پشتی دارد، نور سرخِ افتابی بی رمق، ریخته بر عریانی شانه های ترد هیبتی که طاقت دیوار ها را تا امتداد تاریکای در راه تاب میآورد. میگوید:
- جون میده برا پیاده روی - خب که چی؟
پاهایش را بیشتر از قبل به گرمای خوشایند شوفاژ میفشارد و میگوید:
- دستاتم تا ته بکنی تو جیبات و هی صدای خرچ خرچ قدم هات ....
- حیف نیست ؟
نفس عمیقی میکشد و همین که زانوهاش را بغل میکند صدای بالا آمدن کلید کتری برقی بلند میشود یکهو .
- وقتشه یه چیزی بذاری
- بنان چطوره ؟
سرش را برمیگرداند و دور و برش را میپاید میگوید :
- عه ! گوشی منو ندیدی ؟
- تو جیب پالتوت نی؟
چشم هایش روی کاناپه کنار شوفاژ، روی میز عسلی کنار تلویزیون و دسته ی پهن صندلی دور میزند، میپرسد:
- قهوه رو پایه ای؟
- ساعت مگه هفت نشده ؟
اینبار با صدای بلند تر میگوید :
- حالا من برات یکی میریزم بعدش میشینیم باهم بنان گوش میدیم هان ؟
صدای خفه ی زنگ تلفن از جایی نامعلوم بلند میشود :
- خودت میدونی که چقدر دوست دارم.
دستش را دراز میکند تا بتواند پرده ها را بیشتر کنار بزند، میگوید:
- نیگا ! عینهو دویدن روی ابرهاست
دوباره تلفن را میگذارد توی جیب پالتوی ماهوتی اش . نفسی عمیق را با شدت از دهانش میدهد بیرون و برای مدتی به هیبتی که آنسوی عصرگاه پنجره ی اتاقی را نشسته به تماشا خیره خیره نگاه میکند.
- اوا! ندیدی یه گنجیشک نشست روی نوک دماغ هویجیش !
بعد سرش را خم میکند و میگذارد روی زانوهاش. نگاهش کج میرود مینشیند بر سینه ی دیوار آجر پوش آن روبرو .
- افتاد؟
- چی؟
- دماغش ... دماغش دیگه .... دماغشو میگم دیگه
شانه هایش را میاندازد بالا و چشمهایش را میبندد و میگوید :
- شانس اورد ...
دگمه هایش را یکی یکی میبنند و میگوید:
- چه مهملاتی ...حتا اگر میافتاد هم یکی میآمد برش میداشت میگذاشت سر جایش.
- بجز من و تو مگر کی اینجاست؟
- ساعت دارد از هفت میگذرد حواست هس؟
- فرقی هم میکنه؟
لیوانی آب را میگذارد روی دسته ی پهن کاناپه ی کنار پنجره، آنوقت میرود روبروی آینه ی تمام قد میایستد، کلید را که میزند خودش را میبیند توی یک پالتوی خترمه ی ماهوتی بلند . شالگردنش را دور گردنش میپیچد و همانطور که حاضر یراق ایستاده ، امتداد نگاه رو به جانب دیواری بلند و سرتاسر را پشت در های بسته ی خانه ای از آن خودش جا میگذارد.
مادام بتی