پاهایم راه نمیبرندم به خلوت آسوده ی کافه ای که بشود تنها بود و فکر کرد چقدر سال گذشته است و ادم ها جای عوض شدن، عوضی میشوند. خسته ام و گمانم میرود به خیالی همیشه پرپر.
شوهرم زنگ میزند میپرسد ردیفی؟ نگاهم میماسد به پسر بچه ای که دست توی دست مامانش دارد پاییزان بی رمق ایرانشهر را میرود تا اخر رویا.
میگویم همه چیز هست فقط باران کم داریم
مامانش کلاه بچه را برمیدارد و توی نرمی موهای بچه اش دست میکشد که مرتبش کند .
میگویم تو خوبی ؟
صدای بچه ای را انگار از طرف دنیا میشنوم که میگوید من خوبم مامان، تو هم خوب باش، بخند ، غصه نخور .