🌾
تمام خودم را مچاله کرده ام در پناه سر در مسقف یک کتابفروشی متروک. اسمان ، دارد همین حالا یکریز، شلاقی و دیوانه وار و عاصی میبارد بر کف زمین چرک و تشنه ی خیابان انقلاب. ماشین ها که تند میتازند انگار هزار عصای موسی ست که دریا را دو شقه کرده از وسط. با خودم فکر میکنم چه بر سرم امده که نمیروم شوق بیست و چند سالگی ام را عریان و بی تحاشی مانند دخترکان خندان گیسو رها در باد، خیس و خرسند و خروشان تا خود بازارچه کتاب تمام چال و چوله های اب گرفته را بدوم انقدر تند و تیز که توی کتانی هایم پر از اب شود و ریملم شره کند و دلم از اشتیاق اینهمه کودکی کردن، خوشبخت شود.
تلفنم زنگ میخورد، اسمان رام میشود. ابرها پراکنده و افتاب کمی پیدا میشود. ادمها میریزند توی خیابان و باران، اینبار ارام و در ملاحتی وصف ناپذیر میبارد.
دوستم را میشنوم که میگوید من توی راهم دارم میرسم.
صداش من را میبرد تا هفت سالگی دبستان جامی. میگویم خیالت تخت، من هم تا خود کافه قرار است پرواز کنم میگوید میبینمت و من راستی راستی تا خود فلسطین را پرواز میکنم از میان دریاها و رودها و ماشین ها و اتوبوس و ادمها و باران میگذرم و خودم را میرسانم به احوال پر ازدحام کافه ای تاریک و یک جای دنج برای نشستن پیدا میکنم و منتظر میشوم سبز ترین عاطفه ی تمام دنیایم برسد.
. . .
مثل همیشه است . سبز و ساده و معصوم از راه میرسد. گپ میزنیم و رازهای بزرگمان را در گوش هم نجوا میکنیم. اهسته میخندیم و قرار میگذاریم که هفت ساله شویم. از کافه میزنیم بیرون و در خلوت یک کتابفروشی مهجور پرسه میزنیم پی امبرتو اکو و پوشکین.
بعد تمام بعد از ظهر بلوار کشاورز را باهم خوش خوشک قصه میگوییم.
دم دمای خداحافظی که میشود افتاب کم رمق شامگاه که از شانه ی اسمان نرم نرمک میچکد پایین؛ من زنی میشوم که میخواهد هرچه در توان دارد برای نوشتن از احوال امروزش بگذارد در یادداشت هایش و بعد هم کمی ابن خلدون بخواند و به عاطفه پیام بدهد چقدر دلم برایش تا دیدار بعدی تنگ میشود.