چشم میدوانم در خیابان ابر اندود با ردیف شلخته ی کاج ها در امتداد و خلوت بی حصر صلات ظهر بیابان های باری به هر جهت اطراف، هیچ چیز من را به وجد نمیآورد جز رسیدن به حدود خانه و لذت تماشای داربستی لبریز شوق دمامِ شاخه های انگور برای رسیدن به حدود پنجره های اتاق خواب بالا.
عصر های داغ را میروم حیاط و داربست انگور و پیچ یاس های امین الدوله و شاهی و ریحان های کف باغچه ی حیاط کوچک خانه امان را پر از قصه ی آب و باران و خنکای نسیم گذشته از شبنم برگ های نارنج، عمیق نفس میکشم و کیف میکنم که حتمن فردا ازین بیشتر قد خواهند کشید به خواهش آفتاب و تمنای آب و رغبت من.
بوی نسیم عصرگاه بارن خورده ی حیاط، بوی بهشت، بوی نفخه ی اهورایی میدهد.
آب را ول میدهم توی هوا، مرتضا میگوید آب را باز نگذاری دختر، آب سینه ی آسمان حیاط را به رنگین کمانی کوچک شکافته و رنگین کمان میعاد عصرگاه من و شادی کوچکی ست در دلم که دلتنگی ام را ، غصه ام را تاب ِ بیشترم میدهد.
به رستاخیز خاطره ای
تکرار ِ حادثه ای شگرف در قلبم –
میدانم راهزنان نور و رویا، دلخوشی های کوچک و بزرگمان را به یغما بردند و میبرند و گرگ های گرسنه در کمین ستاره ها، غنیمت شمار فرصتی ناچیز برای دریدن اند.
با اینهمه
در جهان من
ساعت به وقت بیداری ست
و انتظار در آتش باد مرداد
سخاوتمندانه
زنگار یاس از قامت سخت مردمان روزگار درد میزداید
میسوزاند اما میزداید .
آب را میبندم. غروب در التقاط شاخه های انگور و بوم خانه درنگ کرده است به خاموشی.
" هرچه میگویند
درست است
ابرهای روز ؟" *
* هایکو از کتاب چگونه پیدایت کردم نوشته رابرت جانسون برگدان معصومه فخرایی انتشارات پرنده