طوری اشپزخانه را میسابم انگار بخواهم مغزم را بسابم. طوری سیف را اسپری میکنم توی سینک و دستگیره ی کشوها و درها را دستمال میکشم که وقتی به خودم میآیم میبینم ساعتهاست در جهانی زیسته ام که انگار از آن من نبوده و نیست و با اینهمه من به این جهان بستگی یافته ام. میز گرد باید دقیقا در مرکز این جهان قرار بگیرد و دو صندلی در دو سوی میز در امتداد خطی صاف مقابل هم قرار گیرند. همه چیز باید در خدمت برقراری تعادل و قرینگی در جهان من باشد . نظم، اصل اساسی نظامیست که من را خود را خودش احاطه نکرده بلکه بلعیده است.
تمام هراسم این است که این تعادل و نظم موجود را هرلحظه از دست بدهم. مثلا قطره های آب از دست همسرم روی زمینی که بسیار برای برق انداختنش عرق ریخته ام، چکه کند یا وقت کشیدن خوشت از قابلمه توی ظرف، گاز کثیف شود. آنوقت صدای حامد فعال را وقت کتابخوانی خفه میکنم و میافتم به جانش و خودم را مستحق این نمیدانم.
مادرم میگوید بگذار بچه دار شوی همه این وسواس هایت از بین میرود. جوابی نمیابم فقط بیشتر از هروقت دیگر دلم بچه نمیخواهد. نمکدان دقیقا باید جایی باشد که من میخواهم و اگر همسرم آن را روی کابینت جا بگذارد من باید به کسری از ثانیه خطای او را اصلاح کنم. شوهرم میگوید تو سخت میگیری بچه بیاید خوب میشوی. شانه بالا میاندازم و بچه ای را تصور میکنم که دارد از نظم موجود توی خانه بالا میرود . رومیزی ام را میکشد و شمع های توی میز را یکی یکی یا پرت میکند یا میخورد . درهای کابینت را باید قفل بزنم. رومیزی ها را جمع میکنم . گلدان ها را در دور دست ترین جای ممکن میگذارم. کتاب هایم .... در اتاق را باید قفل کنم. میشود ساعتهایی هم برای خودم باشم. ممکن است پی پی اش بریزد من تحمل ندارم . فکرش دلم را آشوب میکند.
با دمپایی های چوبی ام نشسته ام گوشه آشپزخانه همانطور که تکیه داده ام به در لباسشویی و دستمال نم دار توی دستم است دارم فکر میکنم کار سختی ست آدمیزاد شل مغزی چون من از خیر جهان منظم و آراسته ی کوچکی که برایش خودش درست کرده به بهای تماشای لبخندی بگذرد .
شوهرم میگوید بیتا جان یه بویی نمیاد؟
صدایش توی سرم اوج گرفته بیخودی شلوغ میکند طوری نشده غذایم کمی بیشتر از حد معمول برشته شده اما راستی راستی میدانم گند زده ام.