|
مث دیدن یه فیل تو تاریکی
|
BlaNchE in WonDerLanD
لباس های بچه هایم را تنشان میکنم . مانتو شلوار های مدرسه اشان را خودم از تنشان در میآورم و ساق های سفید و مشکی طرح دار پایشان میکنم . دامن های گل منگلی کوتاهشان را ، پیراهن های رنگی پنگی و کفش های تی تیش مامانیشان ، تل های گل گلی اشان و گردنبندهای فانتزی، همه اش به عهده ی خودم است . نمیگذارم آب توی دل کوچکشان تکان بخورد.
همه ی چهارده دخترم امروز مثل قرص ماه شده اند از خوشگلی. بهشان وعده ی کارت امتیاز و جایزه های صد امتیازی توی ویترین مدرسه را میدهم. جیغ میزنند عینهو توی کارتونها.
موهای بلند موج دارشان را پریشان میکنند روی شاخه های لخت کوچکشان و هی برای تیچیر بلانش دلبری میکنند.
نقش ها را ادسر تمرین میکنیم.
درنیا " اسپرینگ " میشود با گلهای عروسکی توی دستش، شعر ِاسپرینگ را بلند میخواند. صدایش درست شبیه صدای بچگی های خودم ریز و نازک است . به قول شاملوی فقید اوه ! عشوه گری تمام عیار است این خانوم درنیا.
مبینا " سامر" میشود عینک آفتابی خوشگلش را میگذارد روی ابریشم بلند موهایش و هی دل من را توی لهجه ی ناف واشنگتن دی سی خودش میبرد آن دور ها که نباید .
هلیا " فال " میشود فرفری ِ ریز موهایش را از دو سو بسته گل ِ گوشهاش و تمامی، قرمز پوشیده و کمی از بقیه خجالتی تر است اما اجرایش قابل تحسین است . برایش بلند تر از باقی بچه هایم دست میزنم. لپ هایش گل میاندازد بچه ام.
مریلا " وینتر " میشود یک دست سفید پوشیده و چشمهای عسلی اش از ته دل دارند میخندند توی چشمهام.
سما " اسنومن " میشود و کلاه و شالگردن و دستکش های بی پنجه اش را هم پوشیده و دارد برای من و مثلا مادرهایی که قرار است تا چند لحظه ی دیگر تماشاچی شوند یکریز آن وسط قر میریزد و شعر میخواند .
هانیه " اسنوفلیک " میشود همانطور ریز و کوچک و ناز توی کلاس میچرخد و شعر میخواند و من با ریتم برای بچه ام دست میزنم .
بعد سانگ های دسته جمعی امان را اجرا میکنیم.
حالا دیگر راستی راستی برای خودم یک پا کاگردان تیاتر شده ام. آنقدر سرم گرم برنامه و اجرا و نمایش میشود که از یاد میبرم با تلفن همراهم از آنهمه عکسی به یادگار بگیرم برای خودم. حالم آنقدر گرفته است که میخواهم پقی بزنم زیر گریه. دلم میخواست از همه ی چهارده تا فرشته ی معصومم توی آن لباس های قشنگ قشنگ برای خودم یک عکس یادگاری داشتم. دلم میخواست عکس را قاب میگرفتم، میگذاشتم کنار باقی عکس ها روی میز خاطره های مدرسه ام توی خانه گوشه ی سالن پذیرایی.
جشن زبان انگلیسی که تمام میشود خانوم سوپروایزر ازم تشکر میکند و میگوید کارنامه ها را بدهم دست مادر ها .
ریاضی، علوم ، دیکته ، مکالمه و باقی ورقه های امتحانی را با کارنامه ی زلم زیمبول شده ای که حاصل خلاقیت چلمن ذهن خوددم هست را کاور پیچ شده میدهم دست بانوان محترمه و بعد هم محترمانه خانوم مدیر مدرسه ام بدرقه ام میکنند که یعنی تایم زبن به سر آمده و حالا زحمت را کم کن که زمان اعلام نتایج فارسی است .
بنده ام یال و کوپالم را جمع میکنم و خسته و مرده با دهانی که کلامی برنمیتابد از پله ها میروم پایین. خانوم سوپروایزر تا میبیندم بنا میکند به تشکر و این حرفها ، سرم تمام راهرو و مدرسه و کلاس و دفتر را دور میزند و یکهو همه چی پیش چشمم کج مج میرود یک طوری که دست به نرده های پلکان میشود . خانوم سوپروایزر مرا که اینطور میبیند جگرش کباب میشود و میرود برایم آب قند میآورد اما من دلم از آن نان خامه ای های سهم جشن فارسی میخواهد ...
حالم میرود سر جای خودش که بچه های پیش دبستان و کلاس اول دوره ام میکنند و قند توی دلشان آب میشود که باهم برویم حیاط کمی باهم دور از چشم خانوم مدیر بازی کنیم.
دستم را میگیرند و میبرندم حیاط که بچه های کلاس خودم تند میدوند بغلم و من هم فرصت را غنیمت میشمارم و همه را جمع میکنم گل حیاط . تلفن همراهم را میگذارم روی دوربین و میدهمش دست ژینا تا از من و بچه هایم یک عکس یادگاری بیاندازد .
کورت ونگ میزند روی صفحه ی نمایشگر:
" بلانش؟"
میروم ردیف آخر ، صندلی کنار شیشه ، مینویسم:
" مرض ! "
همین.
دیوانگی یعنی همین که نیمه شبی تمام پیکر ِ نحیفت را از استقامت دستهایش ، رها کنی و برهنه و بی سایه تمام اتاق را توی تاریکی ِ آویخته به سینه ی دیوار هایش، پای نفس های آرام و خوابیده ی مرد؛ یک به یک گریه کنی .
دیوانگی که شاخ و دم ندارد وقتی نیمه شبی، وامانده در واهمه ای ناگزیر، نشسته ای به تماشای موج ِ ماه بر آماج نفس های مردی شبیه هیچ ، تمام این اتاق و ملحفه ها و حتا پاپوش های خرسی که هیچ گاه پا نمیخورند برای لحظه ای.
دیوانگی یعنی من وقنی به تنهایی ِ نیمه شبی در نسخه های تلخ نگاهی دلتنگ، تو را در هوای ابرگون لبخند به قاب نشسته ات ، به شعرهای عجیب میآرایم.
مرد !
ای مرد !
آیا حقیقت در ملتقای نفس هامان
تحلیل ِ ساده ی اینهمه رویا نیست
که به دستهای دنیا میپیچد؟تلفن همراهم مثل همیشه خاموش است و مشترک مورد نظر انگار بنا دارد تا آخر دنیا در شمایل همین سکوت ، همچنان دور از دسترس دیگران باشد حتا تو ای عزیز کرده ی تمامی این لحظه های فیروزه ای رنگ .
صبح میدان تجریش دیدن دارد. بازار میوه و سبزی های همیشه تازه اش و اصلن همین سرسرای مسجد و گنبد حرم و گلدسته های عزیزش.
صبح میدان تجریش را توی سوز سرمای سیر دارم قدم میزنم به سمت ناکجا آباد خودم. یک خلوت دنج، زاده ی آرامشی ممکن به لطف خواندن یک چند دور سوره ی یاسین.
صبح میدان تجریش را نشسته ام به غرابت سایه های سرد و کشیده ای که احتلام تنهایی ام را با اینهمه، تسلا ی غریبی ست.
شمع هایم را روشن میگذارم در باد و دستهایم پناه روشنای همیشه اشان تا واپسین شور شعله ای.
بندهای کتونی آبی ام را محکم میبندم . کیفم را روی پالتوی سیاه کوتاهم یک وری میاندازم و مغنعه ام را روی سرم مرتب میکنم. دستکش های پشمی بد قواره ام را دستم میکنم و توی بغضی سرشار مدام میلرزم، میلرزم ، میلرزم درست مثل همان شب که عریانی نحیف شانه هایم را محکم توی دستهای عزیزت تکان میدادی و میخواستی حقیقت از اتفاق به خون نشسته ی دهانم بتراود بیرون.
همان شبی را میگویم که به اضطرار، گفته بودی من شعر نمیخواهم. کتاب نمیخواهم. بلانش نمیخواهم. من اصلن هیچ کوفتی نمیخواهم...
و من مثل بید های مجنون میلرزیدم و عریان و وامانده گوشه ی اتاق کز کرده بودم توی خودم و تو نیز همپای من گریه میکردی اما بی صدا. خاموش . ساکت.
حالا دارم مثل همان شب میلرزم.
تلفنم را که روشن میکنم ، آرام و باوقار مینشینی به سکوت . دست میسایم اسم عزیزت را .
نوشته ای :
" برایت یک تسبیح خریده ام . یکی آبی فیروزه ای . از همان ها که دلت میخواست خانوم جان "
صبح میدان تجریش را ایستاده ام به بوسیدنت بروی صفحه ی نمایشگر تلفن همراهم .
من اصلن همین را میخواستم آقا جان... همین.
" در باد نایست سرما میخوری "*
وقتی امروز چشم های همیشه مهربان تو را از نظر پنهان داشتم و عصرانه ی این زمستان بی بار و برف را توی شهر کتاب برج آرین به قرار هر چهارشنبه ی آخر ماه شلنگ تخته انداختم و کلهم حقوق بخور و نمیرم را بر باد دادم . رفت.
اخم نکن آقا جان . تل زرد پلاستیکی ام زیر پای غولناک شما بود که از وسط به قسمت مساوی تقسیم شد و من دلم جییگرم کباب رفت و در عسن حال چیزی از آنهمه را به شما ابراز نکردم که دلت نشکند. اما دل من شکست .
این را که میبینی روی خرمایی روشن ماهوت موهام، هم زرد است هم نشکن حالا اگر وقت و بی وقت پای غولناکت رفت روی تل بینوا، من ککم هم نمیگزد. تل من از آن مدل هاست که هیچی اش نمیشود.
چیزی نگو . هیچ چیز . بگذار برای تو و خودم و این دقایق گنگ ، تنها شاعرانه باشم از آنا آخماتووا * :
" خاطره ای در درونم است
چون سنگی سپید درون چاهی
سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز
برایم شادی است و اندوه "

یک
بچه های کلاس دوم دبستانم :
" خانوم ما شما را همیشه بعد از مدرسه میبینیم که توی ایستگاه اتوبوس نشستین و دارین شیر کاکائو میخورین .
خانوم ما شما رو همیشه بعد از مدرسه میبینیم که از کوشه ی خونه ی ما رد میشین و دارین شیر کاکائو میخورین.
خانوم ما شما رو همیشه بعد از مدرسه میبینیم که از سوپری عمومون اون طرف خیابون شیر کاکائو و کیک میخرین.
خانوم تو کوشه مدرسه دیدیمتون هرچی صداتون کردیم نشنیدین.
خانوم تو رو خدا بیاین سوار ماشین ما بشین برسونیمتون خونتون.
خانوم هم محلی ما هستین . ما کوشه ی پایینی مدرسه ایم ها "
خانوم پاستیل ندارین بمون بدین ؟ گشنمونه !
خانوم ماهی طلاییمونو بیاریم تو جشن اشکال نداره؟
خانوم چرا انگلیسی انگلیسیه ؟
دو
نشسته ام توی ایستگاه اتوبوس سر کوچه ی مدرسه .
صدای جیغ درنیا و نیلیا و ملیسا را میشنوم که صدایشان را رها کرده اند به خیابان ِ پیچیده در سنگینی ترافیک، که میس بلانش ! میس بلانش !!!
خودم را جمع و جور میکنم تنها به لبخندی اکتفا. اینهمه انگار افاقه نمیکند . من میمانم و همین.
سه
نزدیکای نشر ثالث که میرسم سه تا جوانک قد بلند و موفرفری میبینم که یکیشان آکاردئون میزند یکی گیتار و متاسفانه آن یکی را یادم نیست ، مشغول نواختن یک آهنگ نمیدانم چه شاید سبک کانتری . هرچه هست بیش از آنکه قشنگ باشد برایم هیجان انگیز میآید.
کیف گیتاریست گروه پهن شده است وسط پیاده رو و اسکناس های سبز و صورتی و حتا آبی هم پیدا ست .
انصافن خوب هم مینوازند چندی قبل هم نزدیکای میدان ونک و حوالی پارک وی هم یک چند تایی ازین بساط ها را دیده بودم حتا کیبورد و گیتار الکترونیک هم در کنار دیگر سازها را دیده بودم توی دست و بالشان و مردم هم تک و توک میایستادند به تماشا اما از اینهمه چهره ی یکیشان را خیلی خوب به خاطر دارم . یکی که فقط یکی بود . تک و تنها عینهو خود خودم.
عصر تابستان خیابان ولیعصر، نرسیده به میدان ونک، برای خودش گوشه ی دنجی پیدا کرده بود زیر خنکای سایه ی درختی که سخاوتمندانه گوش جان سپرده بود به صدای ویالون جوانک مو بلند .
من داشتم ویدالیتا با صدای مرسدس سوسا گوش میدادم که جوانک ویالونیست را دیدم خنکای درخت را ایستاده به نواختن یکی از آن خوب های کلاسیک.
هدفون ها را کشیدم بیرون و شدم تنها دخترک تماشاچی عصرانه ی یک نغمه ی دلانگیز تابستانی به لهجه ی ویوالدی شاید ...
اصلن هرچه بود من تمام قطعه را تا به آخر سراپا گوش بودم و همینطوری ها بود که عابرین تک و توک هم گاهی متوقف میشدند ولو برای چند ثانیه ی خیلی کوتاه. ته اینهمه هم قرار شد یک اسکناس خوش رنگ باشد برای آقای نوازنده که البته ایشان قبول نکردند اما برای تمام ایستادنم و سراپا گوش بودنم با جان و دل ، مراتب تشکر خود را با یک قطعه ی کوتاه ابراز کردند و همین.
روزنامه ی شرق توی دستم است، جدایی نادر از سیمین ، بازی حیرت انگیز سارینتا فرهادی و ساره بیات، پایان بسیار زیبای فیلم، موسیقی و کلهم خود فیلم به زعم من مستحق بیشتر ازینها ست.
دلم میخواست پول تو جیبی ام میرسید برای سه خواهر ِ چخوف و باغ آلبالویش آنوقت هردویشان را تا رسیدن به خانه توی تاکسی زیرو رو میکردم. اما از ترس خرج کردن های همینطوری ، پول زیادی برنداشتم.
چهار
خواستم بگم فردا چهارشنبه است. همین!A James Galway* & Carwash Story
مینشینم لبه ی تخت، گوشواره های دگمه ای زردم را که تازه خریده ام به راحتی آب خوردن میزنم به گوش هام و بزحمت جوراب شلواری ساپورت مشکی ام را پا میکنم که تلفن همراهم بنا میکند به پخش کردن پیانوی راخمانینف توی خلوت خالی اتاق و این آقای میم است که روی صفحه ی نمایشگر تلفن همراهم، مدام این لحظه ها را سبز و سفید میآید و میرود.
تلفنم را میاندازم یک گوشه تخت . میافتد روی یکی از بالش های کوچک کنار دیوار و راخمانیف دارد برایم سمفونی پیانوی شماره ی دو را که از قضا بسیار غم انگیز هم هست همچنان مینوازد و آقای میم خیال ندارد بی خیال مشترک مورد نظری باشد که دلش میخواهد حالا مطلق در دسترس نباشد.
دلم رضا نمیدهد . تلفن را برمیدارم میگویم " حوصله ات را ندارم آقای میم "
ادای حرف زدنم را توی آن لهجه ی عزیزش در میآورد و مرا به خنده میاندازد . میگویم " اه ! عصبانی شو اصلن ! "
میگوید " واق ...واق "
میگویم " بلد نیستی مثل آدمیزاد عصبانی شوی ؟؟"
میگوید " برای همین مثل آدمیزاد عصبانی نمیشوم است که دوستم داری "
خودم را میزنم به نشنیدن . میگویم " میخواهیم برویم استار کارواش "
میگوید " گران حساب میکند . نمیارزد. نرو "
میگویم " بجهندم ! ما میخواهیم برویم کاری نداری برویم دنبال کارمان ؟"
میگوید " اول مرا ببوس بعد برو "
میگویم " بوسم نمیآید خدا نیه دار "
موهایم را از دو سو میبافم تا روی شانه هام . کت و دامن سبزم را تنم میکنم و شال مشکی بافتنی را بی قید میاندازم روی سرم.
تلفن را میگذارم روی سایلنت و کیف جیرم را میاندازم روی شانه ام یک وری و توی برهنگی پاهام مینشینم توی ماشین. یک ضرب گازش را میگیرم و میروم استار کارواش. میخواهم یک حالی به پسرمان بدهم.
بوت های پاشنه دارساق بلند جیرم زیر صندلی کناری ست اما بنا ندارم پیاده شوم .
اصلن حالا درست همین حالا دلم وینتر نایت با اجرای آیریش ِ جیمز گالوی* را میخواهد ...
صدای ضبط را بلند میکنم خواننده ی ایرلندی دارد ترانه ای محلی را آرام ور دلم زمزمه میکند. چشمم بیهوا میافتد به ته مانده ی تری دنت های هنوداونه ای که آخرین بار برایت خریدم و تو بسیار دعوا کردی که معنی ندارد بالای آدامس فلان چوب پول بدهی...
من میخندیدم و برایم خیلی هم بامزه آمد مدل سگ شدنت. درست مثل همین حالا ...
آدمس را میگذارم توی دهانم و هی باد میکنم. جیمز گلوی* برای بار نمیدانم چندم ترانه ی عزیزش را دارد بیخ گوشم ریپیت میکند ...
بخوان برای من نورا جونز : وات ام ت یو ....
کورت * همانطور که پیشانی اش خیس شده و لبخندی مدام چهره اش را گل انداخته، دستکش های توری ام را به آرامش ِ محسوس ِ دستهایش دستم میکند .
قرار بر سادگی و آرامش شبی ست که در آن تنها من و کورت و کسان خیلی نزدیکمان دقایقی را کناریکدیگر سپری کنیم.
نه خبری از جلال و جبروت لباس من است نه خبری از فوکول و گل یقه و پاپیون برای مرد و نه حتا چیک چیک مدام عکس های آلاگارسون و صدای گوشخراش موسیقی ِ معمول این شب ها برای ما.
برای ما یعنی برای من و کورت همه چیز به زیبایی بی دریغ ِ دسته گل کوچک و ساده ی میخک توی دستم دارد آرام آرام میگذرد. تا دو تایی واپسین شبانه ی ممکن و خلوت تمام بزرگراه های خالی ِ شهر را با میتسوی نشسته به آغوش میخک های سفید و قرمز و ارکیده ها در امتداد شب به آوازهای قدیمی امان سریز شویم.
چیزی شبیه همین اپرای دومینیک را بلند میخوانم و ردیف نگین دار تور سفیدم را از سرم باز میکنم و میاندازمش گل ِ صندلی عقب تا باد سرد موهای بلند خرمایی ام را به ابتدای زمستانی اصیل، نجیبانه بنشیند ...
ما همه را جا گذاشته ایم و تلفن های همراهمان را خاموش کرده ایم و اکنون بر آنیم تا سکوت و برق برق ستاره ها را در کویر توی چشمهای یکدیگر عاشقانه شاعر شویم …
* آقای میم
درباره ی مردی که اکسپکتورانت میل نداشت
دهانت همینطور وا مانده بود و تخته گاز داشتی میرفتی که توی دام بیاندازیش . شیشه را داده بودی پایین و باران تند تند میپاشید توی صورتت و آستین پلیور قرمزت را حسابی خیس کرده بود.
ماشین ما فقط یک فیات آبی مدل هفتاد بود که قار قارش همیشه براه بود. ضبط درست درمانی نداشت و فرمان سفتی هم داشت که قلقش را فقط دست خودت بود چرا که یکوقتهایی میشد که از جاش در میآمد.
ماشین داغونی بود ما اما دوستش داشتیم. فیات آبی مدل هفتاد را صدا میزدیم اشنایدر و اشنایدر همان خواننده ی آلمانی بود که صدایش همیشه بلند بلند توی اتاقک کوچک ما براه بود .
شب ها توی تاریکی خیابان آبان ، چراغ سقفی اش را که میگرداندی نور فواره میزد توی صورت هامان و تازه همان وقت بود که چشمهایمان را میبستیم و توی طعم شکلاتهای مرسی لب های پریده رنگم را و شکلاتهای دهان تو را میمیردم . میمیردی و توی بوسه های عمیق و طولانی شکلاتهای مرسی از دهان هم میمیردیم.
دهانت یک لنگه وا مانده بود و تخته گاز بنا کرده بودی تویوتای زرد ِ امیر مسعود را بگیری توی خلوت بزرگراه مدرس ...
شیشه را داده بودی پایین و اشنایدر داشت برای بار هزارم ترانه ی غم انگیز آلمانی را توی گوش هامان فریاد میزد که تو وقت دنده عوض کردن کمی توی صندلی ات جابجا شدی و توی لحنی عاصی گفتی که شرط چی؟
بعد محکم با مشت زد به پایم . دردم هم آمد بروی خودم اما نیاوردم گفتم من چمیدونم تو هم حالا!
ماشین بد جور افتاده بود به قار قار و جوری میلرزید انگار که همین حالاست بترکد. گفتی شرط سالن نمایش سنگلج .
آخرش تو میدانستی امیر مسعود لب تر کند همه چیز روی هوا به قول خودت رله میشود . میدانستی امیر مسعود این کاره است . میدانستی مثل خودت جیگرشو دارد .
ترسان و لرزان گفتم امکان نداره .
گفتی خفه بابا !
کمربند ایمنی نداشتیم . خودم را فرو برده بودم توی صندلی و صورتم رو به شیشه ی بغل خودم بود . باران تند میزد روی شیشه ی سمت من و آن طرف داشت باد سرد و نیمچه باران مینشست توی صورت تو . میدانستم کارت ساخته است و سینه پهلویت حتمی ست. صدایت میگیرد و سرفه هایت تا نیمه های شب همچنانی ...
هرچه بود کاری از من ساخته نبود . تو میخواستی تا ته راه را باهم باشیم بی گفتگو به تماشای عزم جزم شده ای که قرار بود به هر قیمتی که شده شرط تالار سنگلج را ببرد برای نمایش برنادت . نمایشی که برای نوشتنش ماه ها وقت گذاشته بودی و رامین را هرجا که بود خرکش میکردی توی سالن کوچک نمایش یا حیاط پشتی دانشکده فنی برای بازبینی اجرا، نظر رامین ذاکری برایت حجت بود. به کسی کاری نداشتی . نه حتا من . من توی دست و پایت بودم مرا که میدیدی دست به سیگار میشدی و برای خودت یک پا همفری بوگارت میشدی وسط حیاط و من اصلن همینطوری های الکی و بیخودی بود که عاشقت شدم وقنتی که دود سیگار بهمنت را توی صورتم میدادی بیرون و دلت میخواست مرا به سرفه بیاندازی و من سرفه نمیکردم و بجایش از توی چشمهام اشکی بود که تلپ تلپی میافتاد روی دستهام . برای خودمان سه دلانی بودیم وسط آن هاگیر واگیر ها ...
داشتی بزرگراه را به پرواز در میآمدی که امیر مسعود بیخیال شرط راهنما زد و ماشین را پیش پای ماشین ما زد بغل و پیاده شد . باران مثل سگ داشت شهر را هوار میشد . ماشین را نگه داشتی و محکم از روی حرص دودستی کوبیدی روی فرمان و پیاده شدی .
در را که بستی من اور جینت را از روی صندلی عقب بر داشته بودم که بدهم دستت اما تو نصف را دویده بودی سمت امیر مسعود.
یک کمی حرف زدید با هم و توی عالم رفاقت محکم زدی به شانه های امیر مسعود و بدو آمدی سمت ماشین .
تمام تنت خیس شده بود . همین که نشستی توی ماشین ، شیشه را کشیدی بالا و ضبط را خاموش کردی. من دوزانو نشستم روی صندلی مغنعه ام را آوردم جلو و تمام صورتت را خشک کردم. پلیورخیس ات را از تنت در آوردم و اور کت جین را تنت کردم. همه اش بی هیچج حرف و کلام. تنها همین سکوت که بیهوا همانطور که داشتم مغنعه ام روی سرم صاف میکردم گفتی تالار سنگلج مال ماشد بلانش.
باید خوب یادت باشد دستت را که توی دستم گرفتم نصفه خنده ای کردی و توی تاریکی چشمهای درشت قهوه ای ام گفتی یادت باشه باس شربت دکسترمورتوفون بیگیرم .
همین.
صبح اول صبح را بیدار میشوم و در برهنگی سیال، تمام خانه را توی لخ لخ پاپوش های خرگوشی ام تو را میجویم.
" خواب بودی ، بوسیدمت و رفتم . خوب همیشه دردانه ی من "
کلمات را پیشارویم ذره ذره میکنم و توی های های گریه های بلند لباس هایم را تنم میکنم و ...
اصلن گاهی میشود اصالت ذاتی خیلی چیز ها و آدمیزادگان حتا با گذار زمان دستخوش تغییر نشود و بی تحاشی میگویم تو همان حقیقت بذات تغییر ناپذیر در هزار توی خاطر شکسته ی منی
بگذار آلن رب گری همچنان پیشارویم مبسوط ِ سکوت و تماشایی ِ مبهوت این دقایق ، گشوده باقی بماند.
اینجا به حواشی کتاب ، حوصله ام را برای موسیو رب گری یک نمیدانم کجا ، جا گذاشته ام حالا که سرریز ِ نام تو، مدام ِ مرا مصلوب ِ آخرین عبور ِ زمستان بر لبخند ِ کشیده ات میکند.
میگویم نگه دارین همین جا پیاده میشوم.
تهران ِ من ، شهر ِ آدم برفی های دماغ هویجی نیست . آدم برفی های شهر من دماغ ندارند...
اینجا توی سینه ام ، عطر کاج های ایستاده به تعزیت برف های نارسیده ، گرفته است و شهر به اضطرار ِ تنهایی ِ قدم هایم، مفروش خیابان هایی ست که رویاهایم را به خواب رفته اند.
میایستم به سایه ی بلند کاج های افراشته.
اینجا :
خاک
بوی ماه میدهد
آب
عطر گلاب
و یاد ِ تو که در سینه ام
آه می پاشد
میشود خندید و همانطور توی شادی بی زوال ، فریاد برآورد که من خوبم آقا جان !
اما...
حقیقتش را بخواهید
من
به تمکین ِ اندوهی ناگزیر
از غبار قدمهایش
در شعاع ِ بغضی بغرنج
گیسوی تنهایی ، شانه میزنم
و همین .
حالا پاییز، سرریز ِ خیابانهای شهر میشود و خیابانهای شهر همه " آبا ن " ، منتهی به کافه ای متروک تا لئونارد کوهن به تمامی اینهمه را آرام " دنس می تو دی اند آو لاو " بخواند به یاد یار ِ عشقی پیش ازین برای من.
حالا من مانده ام و پاییز کشیده بر طره های سکوت و این اتاق که همآغوشی آیینه را نمیخواهد .
پاییز که میرسد من سر به هوای دستهای مردی که پیش ازین بزرگ تر از دستهای من بود ، راه خانه که هیچ، وهن رستگاری را به شبانه ی عریان ِ یک عاشقانه ی آرام از یاد میبرم...
پاییز که میشود من طوری دیگرم. به من خرده نگیر ای جان ِ جانانم.
میان ما ، اکنون ، تلخنای وهمِ ِ خاطره ای ست مخطط که در خنج ِ درد آماس میکند. همین