|
مث دیدن یه فیل تو تاریکی
|
تمام کابینت ها را از پی یافتن سفره ی دو نفره ی چهارخانه ی آبی دارد در ضرآهنگی مدام ، محکم و بی محابا ، باز و بست میکند یکطوری که اگر به موقع دست به کار نشوم کلهم آشپزخانه منهدم و شخص شخیص ایشان نیز دست از پا درازتر مستاصل و سرگردان با تابه ی حاوی املت گوجه و فلفل دلمه ای ، تمام هال را مثل مرغ پرکنده دور خودش میپلکد به همین منوال.. حرصی و کلافه از جا بلند میشوم و سفره ی چهارخانه ی آبی را از توی کشوی یکی مانده به آخر کنار گاز تحویلش میدهم و املت را هم توی دیس چینی گلدار با چند پر نعنا و دو سه تا دانه زیتون سرو میکنم. تابه را بی قید میاندازم توی ظرفشویی و مؤاکدن اذعان میدارم که در پایان حتمن خوب بسابدش. بعد بدو میروم سمت نوت بوکم که غرغرش دوباره بلند میشود من باب اینکه بروم به برش به جهت صرف شام و یا تماشای صرف شام عالیجناب. چراکه میداند من مطلقن املت دوست ندارم و اینهمه نمیگذارم تنها تنها لقمه از گلویش برود پایین. نوت بوکم را خاموش میکنم. بعد میروم چهار زانو مینشینم به برش کنار سفره ی پهن و کوچک دونفره ی چهار خانه ی آبی امان . یک لقمه ی اساسی میگیرانم و همینکه میخواهم بگذارم توی دهانش لقمه میگوید :
" میتسو را تا آخر این هفته میفروشم "
بوسه در تاریکی
میخندم با صدای بلند و مرد ، مستانه ی خنده های بی محابای مرا انگار نه انگار که میشنود. صدای خنده های هیستریکم ناخودآگاه به اوج میرسد و مرد همچنان میخواهد که صفحه ی ورزشی روزنامه ی مورد علاقه اش را تا به آخر مطالعه کند بی هیچ حرکت حتا بی آنکه سعی کند عینک بزرگش را روی مماغش قدری جابجا کند و یا مثلن یک نفس عمیق ِ همینجوری الکی بکشد یا سری من باب تاسف به حال خل مشنگی های من تکان دهد که نه هیچکدام و من به تلافی ، صدای تلویزیون را تا به آخر بلند میکنم و همچنان به دلقک بازی های جری لوییس قاه قاه میخندم و مرد همچنان توی طاقی سکوتش سطرها را مرور میکند.
طاقتم طاق میشود. چیزی درون سینه ام چونان دردی کهنه ، آماس میکند تا عاصی و پریشان حال از جا بلند شوم ؛ روزنامه ی منحوس را از توی دستش بقاپم و توی دستهای کوچکم طوری مچاله اش کنم که بشود شکل یک توپ نسبتن بزرگ و آماده ی شلیک توی فرق سرش .
فریاد میزنم : " تو چرا نمیخندی؟؟ چرا مثل من با من بلند بلند نمیخندی؟؟ از جان اینهمه روزنامه و کاغذهای دور و برت چه میخواهی؟؟ "
عینکش را روی مماغش جابجا میکند و توی آرامش لحنی ممکن میگوید : " میشود از تو خواهش کرد تلویزیون را خاموش کنی ؟"
کنترل را از روی میز برمیدارم و به آنی ، تلویزیون را بییییپ ، خاموش میکنم. آنوقت مینشینم دو زانو پایین پاش . دستهایم را میگذارم روی پاهاش میگویم :" با من حرف بزن چارلز"
چیزی نمیگوید تنها همانطور که روی کاناپه نشسته و یک پایش را انداخته روی آن یکی ، مرا به ابتلای سکوتی ناگزیر تماشا میکند.
من دمپایی های قهوه ای خانگی اش را از پایش در میآورم و کف پاهایش را جفت هم ، چفتِ سینه ام میکنم و خودم را لابلای انگشتهای پایش توی کوچکی بوسه هایی با صدای بلند هجی میکنم. : " من، بلانش ... بلانش، من ... من، بلانش... من ... "
عینکش را از روی چشمهایش بر میدارد و دست به سینه توی غلظت ِ یک نگاه عجیب و سراسر معلق میگوید :
" اشکالی ندارد اگر بگویم من خیلی وقتها از حرفهای تو سر در نمیآورم اما این سردرگمی را دوست میدارم ؟ "
انگشتهای پایش را توی انگشتهای دستم آرام میفشارم و میگویم : " اشکالی ندارد "
میگوید : " اشکالی ندارد اگر بگویم دیگر نمیخواهم واهه را اینجا ببینم ؟ "
مینشینم کنارش روی کاناپه و همانطور که سعی دارم از پشت سر ، دکمه های پیراهن آستین کوتاهش را از هم باز کنم ؛ تنم را به عریانی مرطوب تنش میسایم . میگویم : " من واهه را دوست دارم این مهم نیست ؟"
دست هایم را میگذارد روی سینه اش. چراغ را ، خاموش میکند . میگوید : " واهه بچه ی ما نیست بلانش "
ظاهرن دستش را میگیرد به دیوار و توی لحنی نزار صدایم میزند و قدری آب طلب میکند آنوقت انگار که نشنیده باشم همانطور که خودکار آبی فابرکسلم را به تناوب در ضربآهنگ اپرای واگنر توی سطرهای دفترم ریتم میگیرم با صدای بلند تر میپرسم که چه گفتی؟
اینبار اما صدایی نمیشنوم. صدای بریژیت نیلسن را وقت تریستان خوانی اپرای واگنر از توی ضبط کم میکنم و به اضطرار لحنی ممکن صدایش میزنم اما پاسخی نمیابم .
آشفته و پریشان حال ، خودم را به اتفاق اینهمه سکوت ِ سریز اتاقش میرسانم و کاپیتان را میبینم که پتو پیچ ، کنج ایوان، نشسته هار هار به تماشای برف ریزان صبحگاه چهارشنبه ی دی ماه که بیهوا میگوید :
" من زشت مییشوم بلانش ؟ "
دست میسایم در شلاله های سکوت ، سر کاملن بی مویش را ، که شکسته و لرزان میگوید:
" نه شبیه ارنستو چه و نه هیچ اصلن ، شبیه خودم ... "
و بعد همانطور که پاهایم را به کمرگاه ِ سترگش حلقه میکنم ، مینشینم توی آغوشش . دستش را آرام ، به عریانی سینه هایم مچسبانم میگویم :
" اینجا بدون تو یک قلب کم دارد "
توی تاکسی که مینشینم باد گرم همینطور دنباله ی شال آبی ِ خانم مسافر ِ صندلی جلو کنار دست راننده را هی میجنباد و تمام فضا پر است از شمیم عطر ارزان قیمت و تند و شیرینش که حالم ازینهمه مهوع میشود اما گریزی نیست همینجوریش هم دارم از دست میروم اینقدر که بی حال و روزم.
دستبند بدلی ام را از توی جیب داخل کیفم در میاروم و بنا دارم هرجور که شده آن را ( خدا میدونه این نوشته چجور از آب در بیاد کاملن در عالم هپروت و خواب آلودگی خستگی دارم مینویسم با چاشنی کمی هم چرت )
چفت دستم کنم که نمیشود . آقای مسن راننده حالا نطقش باز میشود که شما جای
دخترم بده برات ببندم دستبند را بی معطلی میچپتنم توی کیفم و خودم را
میزنم به نشنیدن واینجور.ی ترجیح میدهم تمام خیابان دزاشیب را تا خانه پیاده گز کنم.
نای راه رفتن ندارم و توی این هاگیر واگیر هم چارلی زنگ میزند از پی اخد روادید من باب برپایی ِ ضیافت شام به میزبانی ما برای امیر طاها و همسرش حسنا که قرار بر مهاجرت و ادامه ی تحصیل در استکهلم را دارند.
بی حال و نزار یک دکوق بی پایه و اساس تحویلش میدهم و سفارش میکنم شام از بیرون ابتیاع کند تا خودم به محض رسیدن به آشپزخانه مراتب تهیه دسر و اردو و سایر مخلفات رافراهم آورم .
خسته ام از نوک انگشتهای پای سی و شش سانتی ام تا فرق سر ، خسته و کلافه ام از گرما و تصحیح برگه های بچه ها و غرلند مدیر و سوپروایزر برای تحویل سریع کارنامه های فاینال.
نزدیکای خانه که میرسم دسته کلید را میآورم بیرون عینک آفتابی گنده ام را میگذارم روی پر پری ِ موهام و همینکه میخواهم در را باز کنم سرایدار ساختمان را میبینم که با سلام و صلوات یک خیر مقدم جانانه نثار قدوم مبارک من میکند و قبض گاز را خندان میدهد دستم و بعد هم میرود پی کارش.
در را باز میکنم . خانه مرتب است . آشپزخانه مرتب است . سکوت سنگین است .
مخنعه ام را در میآورم و همانطور که برگه های امتحان بچه ها را میگذارم روی میز پیغام های تلفن را یکی یکی گوش میدهم.
نور پرژکتور را که تنظیم میکرد من را که آنوقتها احتمالن دو، سه ساله بود، مینشاند روی یک چهار پایه ی قرمز کنار دست مادر که پیراهن صورتی خال خالی سفید تنش بود بعد دوربین را روی سه پایه به قول خودش کوک میکرد و تند میدوید کنار ما مینشست و چیلیک چیلیک عکسی بود که در عکاسخانه ی کوچک و خانگی ما از ما گرفته میشد.
موهایم را فرق کج شانه میزد و همانطور که با دوربین آپارات از پی ِ تا تی تای های من تمام خانه را دور میزد صدای مادر هم در پس زمینه شنیده میشد که به تکرار میخواند : " دس دسی دس دسی باباش میآید صدای کفش پاش میاد و الی آخر ... "
فیلمبرداری که تمام میشد تمام چراغ های خانه را خاموش میکرد و مادر بساط معجون پسته و عسل مرا مهیا میکرد تا به شرط دست کم خوردن ده قاشق چایخوری از معجون مذکور، فیلم آپارات را نشانم دهند.
مادر قاب های نقاشی کوبیده به سینه ی دیوار را بر میداشت و پدر دستگاه را روشن میکرد . مادر کنار پدر مینشست و بلانش بسیار کوچک همین که خودش را روی دیوار میدید که دارد راه میرود و خوش خوشک با ریتم شعر خوانی مادر نای نای و دس دسی میکند؛ احتمالن و بر اساس مدارک منقول، کلی جیغ خوشحالی میکشیده و البته از آن خنده های توامان ذوق های کشدار هم ...
چند سال بعدش هم پدرم داشت دکمه های ژاکت سبزم را میبست که یکی مانده به آخری تلپ افتاد توی دستش. به مادرم گفت اینجا هوا زیاد سرد است فکری بحالش کن.
مادرم چکمه های ساق دار بلند و پاشنه دارش را پوشید و دست مرا گرفت و کلاسکه براه، تمام ِ صبحگاه ِ فرانکفورت را توی فروشگهای زنجیره ای آلدی و هرتی برای خرید یک پالتوی صورتی کلاه دار کوتاه اندازه ی من با قیمت مناسب سیاحت کرد اما دریغ ...
پدرم دگمه را یک نمیدانم کجایی گذاشته بود که مادر هرچه از پی اش گشت نشد که پیدایش کند.
عصر همان روز همسایه ی روس امان آمد و با انگلیسی دست و پا شکسته دعوتمان کرد برای بازدید از باغ وحش فرانکفورت .
مادر شلوار گرم کن قرمزی را که برایم از کوچه برلن خریده بود تنم کرد و وقتی داشت دکمه های ژاکت سبز ِ تیر تپرم را میبست به خاطر آورد که ای وای این یکی مانده به آخری که افتاده! که چه و چه و...
پدرم از توی ماشین همسایه یک داد ِ بلند ایرانی زد که بجنبین په !
آنوقت مادرم بی معطلی؛ آبجی کوچکم را گرفت توی بغلش و مرا کشان کشان توی آن سرما برد سمت ماشین.
پدرم آنوقتها زیاد سیگار میکشید . گفت دکمه ی ژاکت این بچه پیدا نشد ؟!!!
مادرم هم گویا شیشه را کشیده بود پایین و داشت بلند بلند سرفه میکرد.
توی باغ وحش همه جور حیوانی پیدا میشد میمون ها. زرافه ها اما از میان تمام آنها، شیر ها را خوب به خاطر دارم.
پدرم همانطور که بغلم کرده بود مرا برد سمت قفس شیر ها . خوب خاطرم هست چه کولی بازی که آن وسط از خودم در نیاوردم اما پدرم همچنان اصرار داشت که شیر ها را به من و مرا به شیر ها نشان دهد.
یک مدتی که گذشت بنابر شواهد و مدارک منقول ، من آرام گرفته بودم. هوا دیگر سرد نبود . آفتاب پهن شده بود روی برف ها. .
من حتا میخندیدم و با آنا برف بازی هم میکردم.
حالا از انهمه جز حلقه فیلم بدون دستگاه آپارت برای نمایش و کلی عکس و ایییی یادش بخیر چیزی نمانده است .
پدرم سیگار را ترک کرده است، مادرم دیگر چکمه های ساق دار پاشنه بلند نمیپوشد و ژاکت سبز بی دکمه ام جایی میان همهمه ی دور خاطره ها گم شده است ...
پیراهنی به رنگ شال من
با چهارخانه های همیشه سبز -
همچون خطوط خنده های توأمان تو با مهر
بر سطرهای اندوه همیشه ام
افتاده در بی قیدی مطلق
بروی صندلی
آه مرد!
ای مرد!
نگاه کن!
اینجا زنی ؛
پای در بند هوای نفس هایت در خواب
هرشب
در ملتقای هزار توی اینهمه رویاء ،
از ارتباط گنگ و خسته ی این کلمات
بر وعده گاه ِ عریان ِ سطرهای تن ات
ماهور شور ماهوت شیدایی
آرام آرام مینوازد به تکرار
.
.
.
بلانش
و من همینکه دوزاری کج و معوجم میافتد پایین پام ، پاکت شیر را پرت میکنم توی بغلش ، درب ماشین را به کسری از ثانیه باز میکنم و از ماشین میزنم بیرون.
آنوقت مرد تمام بلوار کاوه را از پی دل شکسمه ام تند میآید سمت من.
آنوقت من تمام بلوار کاوه را از لابلای ماشین های ردیف شده پشت چراغ قرمز ، به بلندای کوه فوجی ، آه میکشم و دنیا کنج سینه ام اندوه میکارد وقتی صدای مرد را به تکرار میشنوم که بی محابا میگویدم:
" برگرد بلانش ... همن حالا ... "
اصلن من صدایش را دوست دارم. مثل دستهایش . عین لب هایش . مثل موهای صورتش . مثل انگشتهای پاش مثل شانه ها مثل عینکش مثل خندیدنش با دهان بسته مثل خوابیدنش با دهان نیمه باز مثل خودش - چالرز -
مینشینم کنج خلوت خالی یک ایستگاه اتوبوس و دلم میخواهد چیزی از آنهمه را به خاطر نیاورم.
در زندگی آدمیزاد دیوانه و تنهایی چون من ، قرار بر آیین ِ اینهمه سکوت ، خبر از حادثه ای مستور میدهد به محراب سینه ای سوگوار که در آن آیینه ها به قنوت اشک هایم ایستاده اند و من راستش را بخواهید حال این روزهایم مسلول و سرگردان است یکجوری که انگار تو را باز نمیشناسم از خود ِ همیشه ات ...
خسته ام نه از آن روی که روزگار بی سامان و مغشوشم را به اتفاق بی تفاوت دستهایت بروی گرده ی سینه ام دست میسایی و به خواب میروی ، از آن حیث که خستگی هام را انگار دیگر مرهم بوسه های تو نیست و صبوری ، اعجاز دیرین این دقایق تلخ ، دیگر به هیچ کارِ من نمیآید.
گریه ام میگیرد وقت نوشتن این رنج نامه ، گریه میکنم و تو صدای گریه های بلند زنی را میشنوی و همچنان در سکوت پشت قاب عینکت روزنامه ورق میزنی.
حال ِ این روزگارم خوب نیس. همین.
اول :
شنیدن صدایت از پسین سالها سکوت و بی خبری و کثرت فاصله هایی که همیشه، مثل شنیدن هزار باره ی سونات شماره سه ی ویالون – پیانوی بتهون برایم دلانگیز و نشاط آور است . باور کن هنوز هم از بطن دهلیزهای دور سالهای تنهایی، باریکه روشنای امید بر تاریکیِ عبور این دقایق، مرا به اصالت آرام دستهایت مرتکب میکند.
این ابتلای ممکنی ست وقت بوسیدنت که بر قانون تب آلود ِ نفسهایم مینشیند .
من سالها در انتظار این شادمانی شورانگیز، شعرهایم را نذرِ نجیبانه ی چشمهایت کردم .
*. مخاطب این سطرها به طور حتم اکنون، تمام غرور ِ نازنینش را دست به سینه، نشسته است به خوانش این سطرها یک نمیدانم کجای این شهر مسلول.
دوم :
من آدمِ نقد فیلم نیستم از جراحی فیلم و اینچیزها نه سرشته ای ندارم و نه حتا قدری ملاقه اما در ابتدا حریصانه مایلم شما را به تماشای فیلم دی آرتیست دعوت کنم، سکانسی که همچنان ممکن است تا مدتها توی ذهنتان نقیشنه ای عمیق پیدا کند آنقدر که وادارتان کند برای چندین و چند بار سکانس همآغوشی ِ پپی میلر با کتِ جرج ولنتاین را در اتاق جرج ببینید.
سوم :
به بچه های کلاس سپرده ام در مورد بیماری اش سوال نکنند و با سوال های دیگر گیجش نکنند. سپرده ام حتمن وقت دیدنش اذعان کنند که چقدر دلتنگش بوده اند و از دیدن دوباره اش چقدر خوشحالند . سپرده ام هوایش را داشته باشند ساعت تفریح و این حرفها.
نیلیا ی کوچکم قرار است شنبه بیاید مدرسه با ماسک و دستکش های سفید نخی و موهای فرفری بلند بافته تا کمرگاه ِ نحیفش.
فردا دوازدهم اردیبهشت ماه، به قراری روز نکوداشت ِ معلم است .
حقیقت امر این است، از آنجا که من هفت سال به عنوان معلم زبان انگلیسی دبستان، تحت پوشش هیچ یک از انواع بیمه نبوده و نیستم و هیچ حق و حقوق قانونی هم ندارم و از آنجا که هرماه، دستمزد ناچیزی دریافت میکنم و خلاصه اش اینکه یک معلم آس و پاس و بی جیره و مواجب کاملن مستقل بحساب میآیم ، چالرز هیچ وقت خدا مرا به عنوان معلم نمیشناسد و به تبع برای من روز معلمی هم قایل نمیشود.
مدت زمان زیادی گذشت تا خودم هم به نوعی تسلیم این اعتقاد شوم و خودم را مثل خانوم میم ، یک معلم واقعی ندانم.
اما هرسال این روزها، وقتی گاه و بیگاه نقاشی ها یا هدایای کوچک بچه ها روی میزم یا توی بغلم انباشت میشود یکطور عجیب ، ته دلم قنج میزند که یعنی راست راستکی خانوم بلانش یک معلم واقعی است ؟
امسال هم مثل سالهای پیش مدرسه ما را برای جشن دعوت کرده است و قرار است بچه ها بیایند برای ما برنامه اجرا کنند و کلیشه وار بگویند معلم همانند شمعی فروزان ، عاشقانه میسوزد تا روشنی بخش محفل دانایی ما باشد.
دلم اصلن نمیگیرد ازینکه روزنامه بدست ، بیقید ، ولو میشوی روی کاناپه و همانطور که سیب سبز میلمبانی ، تیترها را بلند میخوانی برای من.
دلم اصلن نمیگیرد ازینکه امشب نیز به آیین شبهای معمول، بعد از شام، پانزده دقیقه پیشاروی آیینه ی روشویی ، مسواک بزنی و پشت بندش از من یک لیوان شیر سرد ، طلب کنی و بعد همانطور که داری رکابی سفیدت را از تنت در میآوری؛ مرا در اتاق، پشت میز با تی شرت زرد و شلوارک بنفش وقت نوشتن تماشا کنی و یکهو، بیهوا چراغ را خاموش کنی و کاغذ ها را بی محابا از زیر دستم بکشی و ...
در زندگی وقت هایی ست که باید توی چشمهای مرد ، نشسته باشی به سکوت ، لبخند بزنی و عریانی شانه هایش را آرام ببوسی و در بستگی لب هایت ، ترانه ای عزیز را توی سینه ات برایش زمزمه کنی...
دوستت دارم چالرز / دوستت دارم مرد/ دوستت دارم ...