تبليغاتX
همين كه هست!
مثل ديدن يك فيل در تاريكي
 

 

میخواهم با کسی بروم که دوستش دارم

نمیخواهم بهای همراهی را با حساب و کتاب بسنجم

یا در اندیشه خوب و بدش باشم

نمیخواهم بدانم دوستم دارد یا نه

میخواهم با کسی بروم که دوستش دارم

 

 

برشت

 

+ نوشته شده در  20 Jul 2008ساعت   توسط   | 

مرا به تماشای آبهای سپید ببر

آنجا که

رویاهایمان

دور از چشم ابرها

لبریز ترانه ی باران

میشود

+ نوشته شده در  15 Jun 2008ساعت   توسط   | 

New Page 1

 

ميگذرم با كفش هاي پاشنه بلند جير يكدست مشكي ام كه

يك پاپيون ظريف رويش دارد و مدام پنجه ي پاي راستم را

در هم ميفشارد و مچاله ميكند

ميگذرم، ميگذريم ما ازكنار مغازه هاي جور وا جور و رنگي و انتشارات دارينوش و اين نشر جمهوري كه هيچوقت خدا كتاب هايش را به روزنيست ...

- كتاب آقاي حافظ خياوي رو دارين؟

- كي ؟!!!

- خب پس هيچي ،ظاهرا ندارين،آقاي خورشيد فر چطور ؟از ايشون چيزي دارين؟

- خورشيد فر؟! بله؟

- گويا اين يكي رو هم ندارين..

- چرا ازمستور نميخونين؟

- همون چند تا كه ازشون خوندم بسمه ...گلشيري و سناپور رو بيشتر ترجيح ميدم

- واقعا؟! اما مستور عالي...

- خب هركسي يه سليقه اي داره، من ديگه ايشون رونمي پسندم. اونا رو كه نداشتين اين بوي خوش تاريكي آقاي قاسم شكري رو چطور؟ ...لابد اينم ندارين...

- نه متاسفانه ..بذاريد سرچ كنم...

و توايستاده اي در سكوت موقر خود پيچيده ميان هزار هزار علامت سوال نگاه چابك ات ... و من يكجوري ميشوم...و هزار بار تو را به جاي مردي كه هيچوقت خدا نديديش اشتباه ميگيرم و هي مواظبم و ميدانم تواگر بودي لابد ميگفتي :

- كتابفروشي تونوببندين جاش ساندويچي راه بندازين بيتر تره ها داداش!

يا :

- گل بگيرن در كتاب فروشي خراب شدتونو آخه!

 

يا چيزي در همين مايه ها ...

 

حالا ،اما من ميگذرم با تو كه هيچ نشان قريبي با غرابت نگاه مردي كه روزگاري دور، مرد سالنهاي نمايش بود، نداري؛

ميگذرم با تويي كه حالا تمام سهم من از اين زندگي سگ مصبم شده اي...

تو خوبي به خدا راست ميگويم ! خوب و ساده و مهربان بي انكه تا به حال پايت به سالن تاتري بازشده باشد و يا بداني اصلا اين آهنگ آلماني چه كوفتي ميخواند هروقت كه توي ماشينت ميگذارم و صداي زر زرش را تا به آخر بلند ميكنم و گوش ميدهم وتو بي هيچ اعتراضي كه مثلا بلانش بيا به جاش مهستي گوش بديم...ها؟!

ميگذرم با تو از حدود تمام اين چيزهاي ساده تا هوس يك چيتوز موتوري گنده را كه تو يك لحظه ميايستي به تماشاي ويترين مغازه ي سر نبش خيابان و ميگويي:

- بلانش دلم ميخواد ازاين گوشواره ها برات بخرم،باشه؟

- آخي چه نازههههه!

- مرواريداش رنگي باشن ناراحت نميشي؟

- نه خوشمم مياد تازه!

و توي مغازه يك قطره ي كوچك قل ميخورد از نوك بيني ام تلپي پايين و ميافتد روي شيشه ي پيشخوان مغازه تا تو نديده باشي؛ تند گوشه ي مداد كشيده ي چشمم را با نوك انگشت كوچك دست چپم پاك ميكنم. و تو جعبه را ميدهي دستم. و توي ماشين من همينطور زل ميزنم به نيم رخ خوشگلت مدام.

- چرا اينجوري نگام ميكني بلانش آخه؟

- دلم ميخواد تا اخر دنيا همينطوري نگات كنم.

- نكنه چيزي رو صورتمه ؟

- رو صورتت ؟..آره به نظرم يه چيزي هست

- راس ميگي؟ خب چرا زود تر نگفتي ؟!

و صورتش را توي آيينه براندازميكند :

- دختر چيزي رو صورتم نيس كه !

- بريم بستني بخوريم؟

- بستني سنتي ها !

- بدون پسته و گردو و اينا

- بزن بريم !

 

+ نوشته شده در  13 May 2008ساعت   توسط   | 

New Page 1

 

بيريت عزيزم؛

هنوزم گوش دادن به آلبوماي قديمي ات برام تازگي داره و من دوستشون دارم ،مخصوصا اووپس آي ديد ايت اگين

بريت ؛

من نميخوام تو رو با چهره اي تكيده ،خسته ،افسرده ، و زهرماري توي نت سرچ كنم.

تو هنوزم برام همون بريتني اسپيرز پر شر و شور كنسرت هات توي هاوايي هستي.

جيدن و شان بچه هاي تو هستن و اميدورام روزي برسه كه تو زندگي سالم و تازه اي رو براي هميشه در كنار پسرهاي خوشگلت شروع كني.

از طرف يه بريت فن:

 

بلانش

 

+ نوشته شده در  10 May 2008ساعت   توسط  

 

كلاس من كوچك است ،

با يك پنجره به جانب كوچه اي خلوت در انتها

وتخته پاكني كه خطوط را به همين سادگي ها پاك نميكند

و من؛

با سرفه هاي مكررم و صدايي اينهمه گرفته و تو دماغي

و نك ونال مدام ِ مهرنوش ودرسا و كيميا و اوههههه ..كل كلاس!

كه:

خانم اين صندلي ها كوچك است براي ما!

و دينا كه مدادش ازتوي كوچكي دستهاي تپلش

هي سر ميخورد به روي زمين

ومن كه ميگويم با صداي بلند :

آخه مگه صد دفه نگفتم مدادتو بنداز گردنت؟!!!

كلاس من كوچك است بچه ها !

مثل خودم ، اينهمه مچاله

ميان سالهاي هي الكي بودنم ...

كلاس من چقدر شبيه خود ِ من است ...

 

 

+ نوشته شده در  3 May 2008ساعت   توسط  

 

 

دست در دست باد داده است

باران بهاري

بر خلوت خيس نيكمت هاي پارك

 

* ازهمه همراهان قديمي و جديدم سپاسگزارم كه بزرگوارانه مرا با همه ي كاستي هايم صبوري ميكنند

 

+ نوشته شده در  10 Apr 2008ساعت   توسط   | 

 

بي خود

خودت را به خواب نزن ، لعنتي!

بيدار شو اي همه نفسهاي من ،

دم به دم !

دِ بيدارشو اي لامصب!

خورشيد را براي تو آورده ام!

نگاه كن !

هي ميآيي

آهسته اتاقم را دور ميزنيُ

و لباسهاي تنم را

و هواي بودنت را

پر ِ ازمون بلان وامانده ات ميكني

و بي هوا

پنجره ي اتاق را از هم ميگشايي كه چه ؟!

ها ؟! كه چه ؟!

كه شبي

شايد هم

نيمه شبي ازروياي

مهرباني ِ دستهاي بزرگ تو

تا حرارت تند نفسهايم

اينهمه خاطره اي باشد تنها ؟!

دكي!

مگر نگفته ام ؟

ازروزي كه رفته اي

و ستاره هاي من را

پت كردي

من اشكهايم را با ابرها پاك ميكنم !

+ نوشته شده در  2 Apr 2008ساعت   توسط   | 

 

سفيد و صورتي

نشسته بر شاخه هايش

شكوفه هاي گيلاس

 

 

+ نوشته شده در  24 Mar 2008ساعت   توسط   | 

 

ميدان انقلاب را دورميزنم، نه يك باركه چندين بار سرم گيج نميرود فقط احساس ميكنم قبلا جورديگري بوده كه حالا آنجورنيست.دكه هاي روزنامه فروشي دور ميدان آدامس خرسي ميفروشند تنها به قيمت پنجاه تومان ، هوس ميكنم يكي بخرم ،خودم براي خودم:

- دو تا آدامس خرسي !

- ميميرم برات كه من!مرسي موسيو

- به شرطي كه شيريني اش تموم شد نندازي دور ها!

كفشهايم زير آفتاب بي رمق واپسين روزهاي زمستان ، اسپندگاهان ،ماهي كه دوست نميدارمش، برق تازگي ميزنند.

- واسه خاطركوفتي منم كه شده يه بار پاشنه بلند بپوش مينم قدت تا سرشونه ام ميرسه يا نوچ؟!

نه كه پاشنه هاي كفشم زياد بلند باشند اما من احساس عجيبي دارم،درست مثل احساس كسي كه دارد ازپشت بام يك ساختمان چهار طبقه آسمان را نگاه ميكند همه اش هول برم ميدارد كه نكند پايم سر بخورد و ...

 

- آخ!

- چقدر توچلفتي هستي! اه! بدم مياد از دخترهايچلفتي!

- مث اينكه پام پيچ خورده ها!

- بزرگ ميشي يادت ميره ،پاشو مادمازل چلفتي!

- درد ميكنه خب!

- بلانش! نميشه اينجا وسط خيابون ماچش كنم كه! ميري تو ماشين،پاشوبساطتو جمع كن عجالتا حالا!

- اوههههههه كي ميره اينهمه راهووووووو! نخواستيم بابا ! نخواستيم...

ميايستم روبروي ويترين كتاب فروشي انتشارات مرواريد، ودلم ميخواهد كه هوس كنم بروم يك چند جلد كتاب بخرم:

- بيا بلانش چي رو واسادي داري بر برنگاه ميكني بيا بريم دير ميشه ها ...

- اينو خوندي تو؟

- بيا بريم بچه جون خفه كردي منو ديگه هيچي پول ندارما!

اما من حالا تنها ،ميايستم به تماشاي ويترين كتابفروشي انتشارات مرواريد و دل هم اصلا هوس خريد يك چند جلد كتاب هم نميكند چقدرعجيب شده ام من اين روزها خودم ميدانم. و در بي تفاوت ساعات دور آنهمه جا ميگذارم دلتنگي هاي بلانش بيست و چند ساله ام راهمانطور كه بر بر ويترين تابفروشي نتشارات رواريد را هي گاه كند و دلش خواهد ك رود مغازه ي حرير فروشي ارطان تا خودكار هاي نوو بوي كاغذ هاي كاهي ...

- چرا هي ريپ ميزني اينجا رو! باهاس نفستو بدي بيرون بعد بگي

نفسم ر ا آرام ميدهم بيرون

- خب...خوبه ،حالا بخون ... متن را ميخوانم

- اي بابا ! بلانش چرا خنگ بازي در مياري؟! پاشو برو بيرون داري روانيم ميكنيها!

- باشه...باشه ... عصباني نشو ...يه دفه ديگه ...جون من...يه دفه ديگه ...جون من..

اما كاپيتان متن ها را به زور ازتوي دستم ميكشد وهمان وقت است كه گوشه هاي پاره ي كاغذ توي دستم جا ميماند كه ميگويد:

- پاشو برو خونه بخواب.

- من كه خوابم نمياد ...

- خيلي تخسي بلانش!!!گفتم بروخونه بكپ بگو چشم !!!

جسم خسته ام را بروي سنگيني پاهايم ميكشم ازاين طرف به آن طرف ،ازميان آدمهاي امروز و گاهي هم ديروز و من راه ميروم و آن طرف خيابان كسي منتظرايستاده است وهي مدام به صفحه ي ساعتش نگاه ميكند. من دارم ازخيابان عبور ميكنم و همين وق است

كه اتوبوس لكنته اي از مقابلم تمام خيابان را از صداي قيژ قيژ مدام خود لبريزميكند و من دارم از خيابان عبور ميكنم و دنباله ي شال سبز رنگم توي باد هي ميجنبد و دو رشته تار موي خرمايي رنگم هي ميافتند توي صورتم و من دارم ، من دام، من دارم ازخيابان عبور ميكنم:

 

- بي صاحاب ميبيني داريم رد ميشيم يه نيش ترمزبزن خبر مرگت خب!

- با مردم كه اينطوري حرف نميزن

- به نظر ميرسيد كه داشت ما رو زير ميگرفت مادمزل!مردم كيلوچن ؟!

دلم بخواهد كه بدانم حالا چه وقتي ست كه نگاه ميكنم صفحه ي ساعت سفيد رنگم راكه همه اش سه هزار و پانصد

تومان ازحراجي خريده ام:

- ساعت 3 ديگه !

- الان كه يه ربع مونده به چهار !

- عيب ندار دختر كه نباس اينقده وقتشناس باشه سر قرار ...زشته عزيزم،ميگن هوله !

- اوا!!!

خنده ام ميگيرد

- بند كفشم باز شده واسم ميبنديش موسيو؟

- واسا ببندمش چلفتي خانوم !

 

+ نوشته شده در  23 Mar 2008ساعت   توسط   | 

 

مثل اين ماه

ساكت ، روشن ، كامل

تنها و تنها

تو

 

+ نوشته شده در  7 Mar 2008ساعت   توسط   |